برخاست . توس كه همهء آن پهلوانان به دو خيره گشته بودند ، برفت و دست تهمتن را گرفت تا او را از پيش كاووس ، بيرون بَرَد ، باشد كه آن تندى را آرامشى شود . ليك ناگهان تهمتن برآشفت و شاه را گفت : چندين آتش را در كنار خود مدار . همهء كارهايت از يكديگر بدتر است و تو سزاوار شاهى نباشى . تو [ اگر راست مىگويى ] برو و آن ترك را زنده بردار كن . بر آشوب و دشمن را خوار ساز ، و بدان كه همهء روم و سگسار و مازندران و مصر و چين و هاماوران در پيش رخش من بندهاند و جگر خستهء تير و تيغ من هستند . تو نيز خودت در گيتى به من زندهاى . رستم ، اين بگفت و به تندى چنان دستش را بر دست توس زد كه توس با سر به زمين افتاد و با تندى بر او گذشت و با خشم بيرون رفت و بر رخش سوار گشت . آنگاه گفت : من آن شير او اوژن ِ تاج بخشم . آنگاه كه خشم آورم ، كاووس شاه كه باشد ؟ توس از چه رو به من دست يازد ؟ او كه باشد ؟
مرا زور و فيروزى از داورست * نه از پادشاه و نه از لشگرست
زمين ، بندهء من است . اين رخش ، براى من همچون تخت شاهى و اين تيغ ، همچون نگين و اين كلاهخود ، چون تاج شاهى است . يار من ، اين سرنيزه و گرز باشند . و اين بازوان و دل من ، شهريار منند . با شمشيرم شب تيره را درخشان سازم و در آوردگاه ، سرها از تن جدا سازم . آزاد زاده شدهام و هيچ كس را جز پروردگار ، بنده نيستم . آن زمان كه پهلوانان ، تخت و تاج بيآراستند و مرا به شاهى خواستند ، به سوى تخت شاهى ، نگاه نيز نكردم و آيين و راه را نگاهداشتم . اگر همان زمان تاج و تخت را پذيرفته بودم ، اينك [ اى كاووس شاه ] ، اين بزرگى و بخت براى تو نبود . براستى كه هر چه گفتى سزاى من است . اين من بودم كه كى كواذ را بر اين تخت نشانيدم . پس ديگر كاووس را به هيچ انگارم و خشم او را چون باد پندارم . اگر من آن زمان كمربند و شمشير كين نمىبستم و كى كواذ را كه به آن زارى به دور از گروه در البرز كوه افتاده بود ، به ايران زمين نمىآوردم ، اينك تو را اين بزرگى و كام نبود كه اين چنين سخنهايى
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 413
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤١٣