اينك اگر بيش از اين در زابلستان درنگ كنيم ، با اين كار ، گيتى را بر كاووس به تنگ آوردهايم و شاه ايران بر ما خشمگين گردد و از آن رو كه ناپاك انديش است ، كينه ما به دل گيرد . پس رستم به دو گفت : ديگر از اين گونه ميانديش ، چه ، هرگز كسى در زمين با ما نشورد . « 1 » آنگاه رستم بفرمود تا رخش را زين كنند و در ناى رويين بدمند . چون سواران زابل آواى آن ناى شنيدند ، با كلاهخود و جوشن برفتند و رستم ، سپاهى گِران برآراست و زواره را پهلوان سپاه كرد . خشم گرفتن كاووس بر رستم چون رستم به نزديك شاه روان شد ، پهلوانانى چون توس و گودرز گشوادگان او را پذيره شدند و هنوز يك روز مانده بود كه رستم بدانجا رسد ، ايشان خود را به او رساندند و پياده به پيش اسپ او دويدند . رستم نيز از اسپ به زير آمد و آن پهلوانان و بزرگان از او پرسيدن گرفتند . آنگاه از آنجا با شادمانى به درگاه شاه آمدند . و چون به پيش شاه رسيدند ، او را نماز بردند . كاووس شاه برآشفت و هيچ پاسخى نداد . تند گشته و چين بر پيشانى آورده و درست همانند شير بيشه گشته بود . ناگهان شرم را از ديدگانش بشست و بانگى بر گيو زد كه : رستم كه باشد كه سر از فرمان من بپيچد و پيمان من را سست كند ؟ اكنون اگر تيغى در دست داشتم ، سرش را همچون ترنجى از تن مىكندم . اى گيو اينك او را بگير و ببر و زنده بردار كن و ديگر هيچ سخنى از او به من مگوى . دل گيو از شنيدن آن گفتار بجَست و ترسيد كه بدانگونه به رستم دست بَرَد . پس كاووس هم بر گيو و هم بر رستم پيل تن برآشفت . و همه آن انجمن به او خيره مانده بود . آنگاه كاووس به توس بفرمود كه : برو و هر دو آنها را زنده بردار كن . كاووس ، اين بگفت و چون آتشى كه از نِى برجهد ، برافروخته گشت و از جاى
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 412
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤١٢
هامش
( 1 ) - گويا رستم با اين درنگى كه در رفتن كرد ، چيزى از آنچه كه رخ خواهد داد ، در دلش احساس كرده بود و مىخواست تا هر چه ديرتر به آن سفر جنگى شوم برود .