تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 410

مساهمون:

ص٤١٠

هماورد او نباشد . چون نامه را مُهر كردند ، كاووس شاه آن را به شتاب به گيو دلاور داد و گفت : زود بشتاب و نبايد كه چون به نزد رستم رسى ، در زابل بمانى و بيآسايى . اگر شب رسيدى ، روز باز گرد . و او را بگوى كه جنگى سخت نزديك است و [ اگر رستم به جنگ نشتابد ] كار اين مرد گُرد « 1 » فراز آيد . و بدان كه دشمن را هرگز نبايد خُرد شمرد . گيو شتابان نامه را از شاه بستد و برفت . شب و روز چون باد دمان بتاخت و بدون آرام و خوابى ، نه پرواى آب كرد و نه اندوه نان خورد . چون به نزديكى زابلستان رسيد ، خروش ديده‌بان به دستان رسيد كه : سوارى پهلوان بر اسپى رهنورد از ايران بيآمد . پس تهمتن با سپاهيانش او را پذيره شدند و هم گيو و هم آن نامداران و هر كه بر زين بود ، از اسپ پياده گشتند . رستم نامدار نيز از اسپ به زير آمد و از ايران و از شهريار بپرسيد . آنگاه از آن راه به سوى ايوان رستم رفتند و چندى ببودند و سخن گفتند . گيو آنچه شنيده بود ، بگفت و نامه را بداد و چندى از سهراب سخن گفت و از نيك و بد ، رستم را آگاه ساخت و پيشكشهايى را به او داد . تهمتن چون آن سخنان بشنيد و نامه را بخواند ، بخنديد و در شگفت شد كه بار ديگر سوارى به مانند سام گُرد ، از بزرگان ، در گيتى پديدار گشت . پس با گيو گفت كه : اين كار از بزرگان و آزادگان ، « 2 » شگفت نباشد ، ليك از تركان چنين چيزى نتوان به ياد سپرد . كسى نمىگويد كه اين نامدار از كجاست . و من اكنون او را نشناسم و ندانم از كجاست . من پسرى از دختر شاه سمنگان دارم كه كودك است و جنگ را نشناسد . به همراه كسى زر و گوهر بسيارى براى او به مادرش فرستادم . مادرش چنين پاسخ داد كه : چندى نگذرد كه اين كودك ارجمند ، بلند گردد ، چه ، اينك كه هنوز از لبانش بوى شير مىآيد ، مِى مىخورد و بىگمان به زودى پرخاش جوى گردد . و دير نباشد كه بازوى شير يابد و سر بسيار سروران را به زير آورد . اينك اى پهلوان ، اين كسى كه تو مىگويى بدين سان به سوى رزم ايرانيان آمد

هامش
( 1 ) - منظور سهراب است .
( 2 ) - منظور از بزرگان و آزادگان در اينجا صرفاً ايرانيان است .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 410 | حكيم أبو القاسم الفردوسي