تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 409

مساهمون:

ص٤٠٩

بخواند . پس شاه با دبير بنشست . نامهء كاووس به رستم و خواندن او ز زابلستان آنگاه شاه ، نامه‌اى به رستم نامدار بفرمود تا نوشتند و در نامه ، نخست بر رستم پهلوان آفرين كرد و گفت : بيدار دل و روشن روان باشى . بدان كه از تركستان ، پهلوان نام آورى با سپاهى به ايران تاخته و خودش با سپاهيانش در دژ نشسته و آن مردم ِ دژ را نيز راه ببسته است . پهلوانى گُرد و دلير است كه تنش مانندهء ژنده پيل و دلش چون دل نرّه شير است . از ايران هيچ كس تاب جنگ با او را ندارد ، مگر تو كه آب را بر وى تيره سازى . پس بدان كه در گيتى هيچ كس جز تو در هر كارى فريادرس نباشد . تو كه چنگال و نيروى شيران دارى ، دل و پشت گُردان ايران هستى . تو همانى كه مازندران را از ايشان ستاندى و بند هاماوران را گشاينده بودى . از زخم گرز تو خورشيد گريان شود و از تيغ تو ناهيد بريان گردد . نيل نيز به مانند گَرد پِى رخش تو نيست و پيل نيز هماورد تو در گيتى نباشد . كمند تو شير را در بند آورد و سرنيزهء تو بر كوه نيز گزند رساند . تويى كه در هر بدى كه به ايران رسد ، پناه باشى و پهلوانان به تو سرفراز باشند . اينك بار ديگر كارى گزاينده « 1 » پيش آمده كه از انديشهء آن نيز دلم ريش مىگردد . پس پهلوانان ايران با هم به نزد من بنشستند تا نامهء گژدهم را بخوانند . آنگاه بر آن شدند تا گيو را به سوى تو فرستند تا آن نامه را [ به همراه اين نامه ] به نزد تو آورد و تو بد و نيك آن را ببينى . پس چون اين نامه بخواندى ، با هيچ كس در آن باره سخن مگوى و درنگ نيز مكن . اگر دسته گلى نيز به دست داشتى ، مبوى و به شتاب به نزد ما روى آور . باشد كه با سواران بسيار هوشمندت خروشى برآورى و از زابل بدينجا آيى . چه ، آنسان كه گژدهم از آن سپهدار تورانى ياد كرده ، هيچ كس جز تو

هامش
( 1 ) - گزاينده به معناى گزند رساننده و آزار رساننده است .