جفت نيابند . تو نيز به اين درد ، خود را اندوهگين مساز و چنين دان كه من بهره و روزىِ تو نبودم . همانا كه تو خود ، از تركان نباشى و از نژاد بزرگان باشى و با آن زور و بازو و دوش و يال ، هيچ پهلوانى هماورد تو نباشد . ليك بدان كه چون به كاووس شاه آگهى رسد كه پهلوانى از تركان ، سپاهى به اينجا آورْد ، شاه و رستم از جاى بجنبند و شمايان را پاى جنگ با تهمتن نباشد . يك تن از سپاهيانت نيز زنده نمانند و ندانم كه چه بدى بر سرت آيد . ولى من دريغم مىآيد از چنين يال و دوشى كه تو دارى اگر چه نبايد كه به اين بازوى خويش بسيار اميدوار باشى ، زيرا كه گاو نادان همواره از پهلوى خويش مىخورد . پس تو را بهتر اين باشد كه سر به فرمان نهى و به توران بازگردى . سهراب كه سخنان او بشنيد ، ننگش آمد . پس بنگريست . در زير آن دژ ، جايى بود كه دژ ، بِدان برپا بود . پس سهراب هر چه بوم و بر در آن نزديكى بود ، به تاراج داد . آنگاه گفت : امروز ديگر بيگاه است و دست ما از پيكار كوتاه گشته است .
سپيده دم در اينجا شور نبرد افكنيم و از اين بارو ، گَرد به آسمان برآوريم . چون اين بگفت ، به سوى جايگاه خود بازگشت .
نامهء گژدهم به نزديك كاووس
چون سهراب بازگرديد ، گژدهم پير ، مرد دبيرى را بيآورد و نزد خود بنشاند و نامهاى براى كاووس شاه بنوشت و مرد پويندهاى نيز برگزيد تا آن نامه را به سوى شاه ببرد . در نامه ، نخست شاه را آفرين كرد و آنگاه از آنچه كه روزگار بر سرشان آورده بود ، سخن راند و گفت : سپاهى گِران از رزم جويان و پهلوانان به سر ما آمد و پهلوانى كه بيش از چهارده سال ندارد ، سالار آن سپاه است . بالاى آن پهلوان ، از سرو سهى برتر و همچون خورشيد تابان است . بر او چون بر شير و بالا بلند است . و هرگز از تركان ، چنان دست و گرزى نديدهام . چون شمشير به چنگ گيرد ، ديگر از دريا و كوه ننگش آيد . تندر غرّنده نيز چون آواز او نباشد و تيغ برّنده به مانند بازوى او نيست .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 406
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٠٦