تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 404

مساهمون:

ص٤٠٤
اسپش برجست . گردآفريد سر نيزه را به سوى سهراب كرد . سهراب چون پلنگ برآشفت و چونان بدخواه او به چاره‌گرى در جنگ پرداخت و به مانند آذر گشسپ ، اسپ را از جا جهانيد و با نيزهء جان ستان در دست ، بيامد و چون نزديك او رسيد ، سر نيزه را در پشت خود پنهان كرد . آنگاه تيز آن را بر كمر بند گرد آفريد بزد و سرتاسر زره را بر تنش بردريد و او را چون گوى ، از زين برگرفت و خواست تا به يك زخم چون زخم چوگان ، او را به روى در اندازد . گرد آفريد چون بر زين بپيچيد ، بىدرنگ تيغ تيزى از نيام بركشيد و با آن شمشير ، نيزهء سهراب را به دو نيم كرد و بار ديگر بر زين بنشست و چون هماورد او نبود ، روى از جنگ با او بتابيد و زود برگشت . ليك سهراب خشماگين ، رخ را به رخش بسپرد و خروشان ، خود را به نزديكى او رسانيد و بجنبيد و كلاهخود را از سرش برداشت كه ناگهان موهاى گردآفريد از بند زره رها شد و رويش چون خورشيد درخشان آشكار گشت . سهراب بدانست كه او دختر است و او را بسيار شگفت آمد و با خود گفت : چگونه در هنگام جنگ كه سواران جنگى ، گَرد بر آسمان بر مىآورند ، از سپاه ايران چنين دخترى را به آوردگاه مىفرستند ؟ پس سهراب كمند پيچان خود را از فتراك بگشاد و بر ميان گردآفريد افكند و او را به بند آورد و به او گفت : اى ماهروى ، اينك از من رهايى مجوى و مرا بگوى كه چرا تو به جنگ من آمدى . من گورى را نيز بسان تو به دام آوردم و تو بى گمان با زور از چنگ من رهايى نخواهى يافت . گردآفريد كه چنين ديد ، چاره‌اى نديد جز آنكه بر سهراب ، رخ را گشاده كند . پس به دو روى كرد و گفت : اى دليرى كه به ميان دليران ، همچون شيرى ، اكنون دو سپاه به اين جنگ و گرز و شمشير ما مىنگرند و چون مرا اين چنين با موى و روى گشاده ببينند ، در ميان سپاهيان گفتگو افتد كه : سهراب در دشت نبرد با دخترى هماورد گشته است . اينك تو نبايد بيش از اين درنگ كنى و نامت را ننگين سازى . پس اگر نهانى با يكديگر بسازيم بهتر باشد چه ، خرد داشتن ، كار مهتران بُوَد . بيش از اين در برابر اين دو سپاهِ رده بركشيده ، از من مپرس و بدان كه همهء سپاه و دژ ما به فرمان