تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 405

مساهمون:

ص٤٠٥

توست و ديگر به گاهِ آشتى نبايد كه جنگ بجويى . پس چون به دژ ما آيى ، همچنان كه خواهى ، همهء دژ و دژبان و گنجها از آن تو شود . چون گرد آفريد رخسار خود را به سهراب بنمود ، سهراب بوستانى بهشتى ديد . هيچ سروى به مانند بالاى او نبود و چشمانش چون گوزن و ابروانش كمان بود . پس به گردآفريد گفت : امروز مرا به گاهِ نبرد بديدى . پس ، از آنچه كه اكنون گفتى ، هرگز برنگرد . و به آن باروى دژ نيز دل مبند ، چه آن از آسمان كه برتر نيست . و بدان كه زخم گوپال و اين نيزه و يال من ، آن باره را به زير آورند . آنگاه گرد آفريد به سوى دژ تاخت و سهراب نيز با او برفت . گژدهم به درگاه دژ آمد و در دژ را بگشودند . گرد آفريد ، تن خسته و بسته‌اش را به دژ انداخت . آنگاه در دژ را ببستند و از آن آزارى كه به گرد آفريد و هجير رسيده بود ، همه از برنا و پير ، اندوهگين گشتند و دلهايشان پر از اندوه و ديدگانشان خونبار گشت . گژدهم با ديگر نامداران و پهلوانان به نزد دخترش آمد و او را گفت : اى شير زن ِ نيكدل ، دل اين انجمن ، از تو پر از اندوه بود چه ديديم كه هم رزم جستى و هم با افسون و رنگ ، چاره كردى . ليك از اين كار تو بر خاندانت ننگى نرسيد و خداوند چرخ بلند را سپاسگزارم كه گزندى از دشمن به جانت نرسيد . پس گردآفريد بسيار بخنديد و به بالاى بارو رفت و سپاه را بنگريست . چون سهراب را همچنان بر پشت زين ديد ، به او گفت : اى شاه ترك و چين ، چرا با آمدن از دشت نبرد ، اين چنين خود را رنجه داشتى ؟ باز گرد . سهراب گفت : اى خوب چهر ، سوگند به تاج و تخت و ماه و مهر كه اين بارو را با خاك يكسان سازم و تو را اى ستمگر بدست آورم . و آن هنگام كه بيچاره گردى و پيچان شوى ، ديگر از اين گفتار هرزه ، پشيمان گردى . ليك بدان آن زمان كه گردون ، كلاه از سرت ربود ، ديگر پشيمانى برايت سودى نخواهد داشت . كجا رفت آن پيمانى كه كردى ؟ چون گردآفريد سخن او را بشنيد ، بخنديد و با فسوس « 1 » گفت : تركان از ايران ،

هامش
( 1 ) - فسوس و افسوس به پارسى به معناى تمسخر است .