تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 402

مساهمون:

ص٤٠٢
اسپ افكن و نامدار بود . چون سهراب به نزديكى آن دژ رسيد ، هجير دلاور او را بديد . پس به شتاب بر اسپى بادپاى بنشست و از دژ به سوى دشت نبرد تاخت . چون سهراب جنگاور او را بديد ، برآشفت و شمشير كين بركشيد و چون باد از ميان سپاه بيرون تاخت و او را گفت : اى كه جانت را به باد دادى ، با خيره‌سرى تنها به جنگ آمدى . پس اكنون استوار بر اسپ بنشين و برگوى كه كيستى و نام و نژاد تو چيست . كه مادرت بايد بر تو بگريد . هجير ، پاسخش داد كه : در جنگ با تو من بس باشم و مرا نياز به يارى كسى نباشد . من هجير دلير سپهبدم كه اكنون سرت را از تن جدا مىسازم و به نزد كاووس - شاه گيتى - مىفرستم و تنت را نيز كركسان نابود سازند . سهراب چون اين گفتار بشنيد ، بخنديد و تيز به جنگ رو نهاد . پس نيزه به نيزه انداختند و سهرابِ پيل ْ زورِ پهلوان ، همچون آتش بر آمد و اسپس را چون كوهى روان كرد . هجير نيزه‌اى بر ميان سهراب زد . ليك سر نيزه در آن جايگير نشد . پس سهراب شير ، سر نيزه‌اى بر ميان هجير زد و او را چون باد از زين برگرفت و چون كوهى بر زمينش بزد ، چونان كه جان و دل هجير به ستوه آمد . آنگاه سهراب بى درنگ از اسپ به زير آمد و در كنار هجير بنشست و خواست تا سر از تنش جدا سازد كه در همان هنگام هجير پيچيد و بر سوى راست برگشت و اندوهگنامه از سهراب زينهار بخواست . پس سهراب دست از او برداشت و او را زينهار بداد . و چون هجير از آن كار خشنود گشت ، سهراب او را پند بسيار داد و با بند ببست و به نزد هومان فرستاد .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 402 | حكيم أبو القاسم الفردوسي