اين شهر ، نيكخواه تو هستيم و همگى ايستاده به فرمان و راه تو مىباشيم . جان و خواستهء ما به زير فرمان توست . چون رستم گفتار او را بشنيد ، گمانش را از بدها كوتاه ديد . پس به او گفت : رخشم در اين مرغزار ، بدون لگام و افسار از من دور شد .
اكنون نشان پاى او را تا سمنگان يافتهام . ليك از آن سو ديگر جويبار و نيزار است .
اينك اگر تو به جستجوى آن برآيى و آن را بيابى ، پاداش اين نيكى را خواهى يافت .
ليك اگر رخشم پديدار نگردد ، بسيار سرها بخواهم بريد . شاه سمنگان به او گفت :
اى مرد سرافراز ، كسى را ياراى اين نيست كه با تو چنين كارى كند . تو يك امشب را ميهمان ما باش و تندى مكن تا دل را از انديشه آزاد كنيم و به مِى ، دلها شاد گردانيم ، باشد كه همهء كارها به كام تو گردد :
كه تندى و تيزى نيآيد به كار * به نرمى برآيد ز سوراخ مار
جاى پاى رخش كه در گيتى شهره است ، پنهان نگردد . اى مردِ كارآزمودهء پر هنر ، ما نيز بجوييم و رخشت را به زودى بيآوريم . تهمتن از گفتار او شاد گشت و روانش از انديشه آزاد شد و سزاوار ديد كه به سوى خانهء او رود و ميهمان او گردد . پس شاه سمنگان [ رستم را به سراى خود برد و ] او را بر تخت بنشاند و خود ، چون بندهاى به پيشش بيايستاد . آنگاه همهء سران را از شهر و سپاه بخواند و بدسگالان را از پيشش براند . بفرمود تا خواليگران ، خوان بيآورند و به پيش پهلوانان نهند . چمانيان و زيبا رويان سياه چشم و گلرخ و نوازندگان نيز بيآورد تا ميگسارند و بنوازند تا تهمتن دژم نباشد . پس چون رستم مست شد و او را هنگام خواب رسيد ، جايگاهى سزاوار براى آرام و خواب او بيآراست و مشك و گلاب بنهاد .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 393
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٩٣