تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 392

مساهمون:

ص٣٩٢
مىگذشتند كه ناگهان جاى پاى رخش را ديدند كه در آن مرغزار ، لب جويبارى مىگشت . چون اسپ را در آن دشت بيافتند ، شتاب كردند تا او را به بند آورند . پس از هر سو بر او تاختند و كمندى به سويش بيانداختند . رخش كه آن كمند سواران را بديد ، همچون شير ژيان بردميد و دو تن از ايشان را به زير پا كوبيد ، و يكى را با دندان ، سر از تن جدا ساخت . سه تن از آن سواران كشته شدند ليك سر رخش جنگى به بند نيآمد . پس از هر سو بر آن كمندى افكندند و سرانجام او را به بند آوردند و با خود به شهر بردند . چون رستم از خواب خوش بيدار شد ، آهنگ رخش كرد ، ليك هر چه بنگريست در آن مرغزار ، رخش را نيافت . پس اندوهگين گشت و سرآسيمه به سوى سمنگان شتافت . و پيوسته با خود مىگفت : اكنون پياده ، با اين ننگ به كجا روم ؟ با اين تركش و گرزِ به كمر بسته و اين كلاهخود و شمشير و ببر بيان چگونه از اين بيابان بگذرم ؟ با جنگ جويان چه چاره كنم ؟ تركان در اين باره چه گويند ؟ گويند كه چنان خفت كه گويى بمرد و كسى اسپش را ببرد . اكنون بايد به بيچارگى و با دلى اندوهگين بروم . بايد كه جنگ افزار و كمر ببندم و بروم تا مگر نشانش را در جايى بيايم . پس رستم اين چنين با تنى به رنج و سختى افتاده و دلى شكسته و پر درد برفت . آمدن رستم به شهر سمنگان چون رستم به نزديكى شهر سمنگان رسيد ، از او به شاه و بزرگان آگهى بردند كه : آن پهلوان تاج بخش كه رخش در نخچيرگاه از او برميده است ، اينك بيآمد . شاه سمنگان و بزرگان ، او را پذيره شدند . هر كس كه او را بديد ، مىگفت : اين رستم است يا آفتاب سپيده‌دم ؟ شاه سمنگان پياده و به شتاب به پيش رستم دويد و سپاهيان بسيارى نيز با او برفتند . پس شاه سمنگان به رستم گفت : تو را چه رسيده است ؟ چه كسى را ياراى اين رسيده است كه با تو نبرد آزمايد ؟ بدان كه ما همگى در