تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 389

مساهمون:

ص٣٨٩
به رخش گفت : اين نيك يار ، به هنگام اين كارزار سستى مكن تا سوار بر تو ، جان از افراسياب بستانم و اين در و دشت را چون مرجان سازم . پس رخشِ آتشْ گوهر چنان گرم شد كه گويى از پهلويش پَر در آورد . رستم كمند از فتراك بگشود و خواست تا بر كمرگاه افراسياب اندازد . چون كمند را بيانداخت ، افراسياب آن را بدرّيد و از سوى ديگر نيز رخش چون آتش از زير پايش برجهيد و بدين سان افراسياب با ديدگانى اشكبار و دهانى خشك ، از كمند آن پهلوان پيل تن بگريخت و ديگر سواران توران نيز با جنگ افزارى شكسته و روانى گسسته ، از پى او بگريختند . بارى ، افراسياب با دلى خسته و سپاهيانى كه دو گروه از ايشان كشته گشته بودند ، چون باد بدانسوى رود تاخت و بگذشت . او از گيتى نوش مىجست و زهر بيافت . بيشتر سپاهيانش نيز كشته يا زخمى و يا گرفتار ايرانيان گشته بودند و گنج و گوهر و تخت و تاج و كمر و تيغ و گبر و خود و اسپان پر مايه زرّين ستام و كلاهخود و شمشيرهاى زرّين نيام و بسيارى چيزهاى پر مايه‌تر نيز از سپاه توران ، بهرهء ايرانيان گشت . همهء آنها را سپاهيان ايران با دلى شاد گِرد كردند . كسى از ايرانيان چيزى از كشتگان بر نداشت و گريختگان را نيز جويا نشدند . پس بار ديگر بدان دشت نخچيرگاه با آن همه اسپ و ساز باز آمدند . آنگاه نامه‌اى به كاووس شاه بنوشتند و از آن دشت نخچيرگاه و آن پيكار ، او را آگه كردند و گفتند كه : هيچ يك از دليران ايران در آن جنگ كشته نگشت و تنها زواره از اسپ به زير افتاد و بس . دو هفته در آن دشت فرخنده در كنار رستم به شادى ببودند . و در هفتهء سوم به نزد شاه رفتند . چنين است رسم سراى سپنج * يكى زو تن آسان و ديگر برنج بر اين و بر آن نيز هم بگذرد * خردمند مردم چرا غم خورد