چون شير ژيان به نزد پيلسم تاخت و همچون آتش تيز دَم با او برآويخت . پس نيزهاى به كمر بند او بزد . ليك او را هيچ گزندى نرسيد و آن نيزه بشكست . گستهم چوب نيزه بر زمين انداخت . پيلسم كه چنان ديد ، تيغ تيز از نيام بركشيد و با دلى پر ستيز بيآمد و نيزهاى بر كلاهخود و سر او بزد و كلاهخودش را همچون گوى از سرش بربود . گستهم با سر برهنه و نيزهء بر زمين افتاده ، به بيچارگى در آن كارزار فرو ماند .
چون زنگهء شاوران از سوى راست سپاه ايران ، آن دل و زور پهلوان تورانى را بديد ، به يارى گستهم - كه آنگونه دژم گشته بود - بيآمد و تاختن به پيلسم - آن نهنگ دلاور را پذيرفت . با تيغى هندى در دست بيآمد و به برگستوان اسپ پيلسم بزد و آن را چاك كرد . سر اسپ بر خاك آمد و پيلسم دلاور بر زمين افتاد و بند زرهاش گسسته گشت . پس از جا برخاست و دامان زره را بر كمرگاهش گره بزد . آنگاه پياده بازنگه و گرگين و گستهم برآويخت . گَردى تيره برخاست . چون گيو از دل سپاه ايران بنگريست و گيتى را پيش چشم پهلوانان ايران ، تيره بديد چون تندر بر كوهسار و يا شير جنگى به هنگام كارزار بغرّيد و به يارى آن سه يار بيآمد و هر چهار تن با پيلسم برآويختند . پيلسم دلاور هيچ نهراسيد و به ميان آن دليران آمد و بجنگيد . گاهى تيغ زد و گاهى گرز گران ، تا اين كه ديگر دست آن پهلوانان فرو ماند . از سوى ديگر چون پيران به دل سپاه بنگريست ، برادرش را در آنجا بيچاره ديد . پس جوشان و خروشان و فريادكنان به يارى او تاخت و گيو را گفت : اى نامدار ، شما را در كارزار ، هنرى نباشد ، ازيرا كه اين چنين ، چهار پهلوان دلير از شما به جنگ يك شير نامدار آمدهايد .
پيران ، اين بگفت و بر ايشان بتاخت . گَردى تيره از آن رزمگاه برخاست . از ديگر سو ، رستم همچون شير ، دليرانه به ميان سپاه آمد و با تيغ و گوپال و گرز گران ، پهلوانان سپاه توران را بكشت . پيلسم كه چنان ديد ، بدانست كه از رستم رهايى نيابد . پس بگريخت . آنگاه همهء بزرگان و دليران ايران با گرزهاى گران در دست ، چندان از سپاه توران بكشتند كه از كشتگان ، پُشتهاى تا آسمان بر آمد .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 386
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٨٦