افراسياب به پيروان ويسه روى كرد و گفت : اين مهتر نيكخواه خردمند ، اى كه پر آوازهترين شير توران و كارآزموده و رزم ديدهاى ، اينك به شتاب به سوى ايشان بتاز و اينجا را از ايشان تهى ساز . و بدان كه اگر در اين جنگ پيروز گردى ، ايران زمين از آن تو گردد . چون پيران اين سخنان را از افراسياب بشنيد ، همچون باد دمان با ده هزار تن از تركان دلير و نامور دشنهگزار به جنگ تاخت و همچون آتش به پيش رستم پيل تن - كه همهء پيروزى يا شكست ايرانيان به دو بسته بود - آمد . تهمتن كف به لبها برآورده بود . ناگاه گويى گرما از خورشيد بستد پس رخش را برانگيخت و همچون دريايى كه به جوش آيد ، خروشى برآورد و با تيغ هندى در دست ، سپر را برابر سر بگرفت و دو گروه از آن نامداران توران را بكشت . افراسياب از دور بنگريست . پس به سران سپاه گفت : اگر اين جنگ به همين سان تا شب ميان اين دليران و گردنكشان پيوسته باشد ، هيچ سوارى بر جاى نماند . نمىبايست كه بدين جنگ مىآمديم . آن زمان كه با يكديگر سگالش كرديم ، همچون شير به رزم دليران ايران آمديم ليك اكنون در اين دشت ، تورانيان را چون روباه مىبينم كه پوسته روى از جنگ مىتابند .
شنيدهام كه رستم از آغاز كار ، چنان نيرويى از پروردگار يافت كه اگر پاى بر سنگى مىنهاد ، پايش در سنگ فرو مىشد . و رستم پيوسته از آن زور ، رنجور بود . تا اين كه روزى به زارى به پيش كردگار گيهان بناليد و آرزو كرد تا پروردگار ، اندكى از آن زورش را بستاند تا بتواند پا در راه گذارد و راه رَوَد . پس چون بدانسان از يزدان پاك بخواست ، يزدان نيز از نيروى آن كوهْ پيكر بكاست . ليك اينك چون چنان كارى برايش پيش آمد و دلش از بيم سهراب ، ريش گشت ، به درگاه يزدان بناليد كه : اى كردگار ، اين بنده را در اين كار ، يار باش . اينك اى پروردگار پاك ، همان زورى را مىخواهم كه آغاز كار داده بودى . پس پروردگار نيز آن زورى كه از او كاسته بود ، به دو بازداد . آنگاه رستم از آن آبخور با دلى پر انديشه و رويى زرد به آوردگاه رفت .
سهراب همچون پيل مست با كمندى به بازو و كمانى به دست ، گرازان و فريادزنان
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 384
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٨٤