تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 385

مساهمون:

ص٣٨٥

چون شير بتاخت و اسپش گويى گيتى را به زير خود مىكَند . رستم كه سهراب را بدانگونه ديد ، در شگفت شد و با اندوه در وى بنگريست . چون سهراب باز آمد و او را بديد ، دلش از باد جوانى بردميد و چون نزديكتر شد و رستم را با آن فرّه و زور بديد ، گفت : اى كه از جنگ من رَستى ، چرا باز در چنگ من آمدى ؟ بگو چرا باز به پيش من آمدى ؟ كه تو هيچ به سوى راستى روى ندارى . رزم پيلسم با ايرانيان يكى از دليران توران بنام پيلسم « 1 » كه از نژاد شاهان و پسر ويسه و برادر پيران بود و هيچ كس را در ايران و توران بجز رستم هماورد او نبود ، چون سخنان افراسياب را بشنيد ، از خشم ، چين بر ابروان آورد و با سرى پُر جنگ و دلى پر شتاب . تيز به نزديك افراسياب رفت و گفت : من از اين انجمن ، هم دليرم و هم جوان ، چه توس دلير و چه گيويل - آن شير نامبردار - و چه بهرام و زنگهء شاوران و يا گرازهء جنگاور ، پيش من چون خاكند . اينك اگر شاه فرمان دهد ، همچون شير دلير به ميان آن پهلوانان در آيم و با اين تيغ ، همه سروران سپاه ايران را سر از تن جدا سازم و ماهشان را به زير ابر كنم . شاه توران كه چنين شنيد ، گفت : اى يل نامدار ، پيروز و فرخنده باشى در اين جنگ . باشد كه به پيروزى و نام آورى از اين رزم باز گردى . پس پيلسم همچون نفير رويين بغرّيد و چون گَرد به سوى دل سپاه ايران تاخت و از چپ و راست ، گرز و تيغ بزد و چون باد خود را به گرگين رسانيد . آنگاه چون شير ژيان خروشى بركشيد و تيغى بر سر اسپ او بزد كه اسپ از درد به رو در افتاد . چون گستهم جنگ آزماى چنان ديد ، به مانند آتش از جاى برآمد و

هامش
( 1 ) - پيلسُمPilsumيا پيلسَمPilsam( بيلسم ) پسر ويسه و برادر پيران و پسر عموى افراسياب بود . مجمل التواريخ و القصص ، ص 90 برهان قاطع ، ماده پيلسم . 394 252 .Justi , Iranisches , Namenbuch , p