تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 382

مساهمون:

ص٣٨٢

ناپديد گشته است و درفش آن افراسياب ستم پيشه همچون آفتاب از درون آن گَرد ، تابان است . چون رستم سخنان گرازه را بشنيد ، سخت بخنديد و به دو گفت : بخت پيروز با ما است . از چه رو از شاه تركان و گَرد آن سواران توران زمين ، اين چنين ترسيده‌اى ؟ سپاهيان سوار رخ پيچ و برگستوان ورِ او كه بيش از سد هزار نيستند . بدان كه اگر در اين دشت ، تنها من يك تن با اين گرز و رخش و جوشنم باشم ، ديگر نبايد هيچ از افراسياب و آن سپاه نيرومند انديشه كرد و شتابيد . در اين دشت كينه ، اگر تنها يك تن از ما باشند ، همهء سپاه توران نيز اندك مىنمايند . در چنين كينه‌گاهى ، من بايد به تنهايى بجنگم و سپاه ايران مرا به كار نيآيد . در اينجا هفت پهلوان سوار با اين نامداران شمشير زن ، انجمن گشته‌ايم . هر يكى از ما چون پانسد تن و دو تن از ما چون هزار سوار گردنكش نامداريم . اينك اى چمانى ، « 1 » جامى مِى زابلى تا لب آن پُر ساز و بده . پس چمانى ، زود ، جامى مى بريخت و به دو داد . تهمتن شادمانه آن جام درخشنده را از او بستد و نخست نام كاووس كِى بر زبان راند و گفت : مرا شاه زمانه ياد بادا . اين بگفت و بخورد و زمين را بوسه داد . بار ديگر نيز جامى بستد و زمين را بوسيد و گفت : اين باده را به ياد توس مىخورم . پس آن پهلوانان از جاى برخاستند و رستم را گفتند : در جايى كه تو مِى خورى ، ما را جايى نباشد چرا كه اهريمن نيز توان ميگسارى با تو را ندارد . مِى و گرز يك زخم و ميدان جنگ ، سه چيزى است كه هيچ كس جز تو آن را نتواند . پس تهمتن جامى ديگر از مِى سرخ زابلى بريخت و به روى زواره بخورد . زواره نيز چون جام مِى بر دست گرفت ، از كاووس شاه ياد بكرد . آنگاه بخورد و روى زمين ببوسيد . پس تهمتن ، برادرش را كه همچون او چنان جامى از مِى سر مىكشيد ، آفرين كرد و گفت : براستى شير مىخواهد كه اين جام مِى را سر كشد .

هامش
( 1 ) - چمانى به پارسى به معناى ساقى است .