تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 381

مساهمون:

ص٣٨١

را گفت : بىگمان تا كنون از ما به افراسياب آگهى رسيده است . ليك نبايد كه آن فريبكار بَدنِشان با پهلوانانش سگالش كند و چاره‌اى سازد و به جنگ ما آيد . پس بايد كسى به سر راه رود و ديده‌بان گردد تا هر گاه كه كوچكترين نشانى از سپاه افراسياب ديد ، به شتاب به نزد ما آيد و ما را آگه كند تا مبادا آن بدانديش ، راه را بر ما ببندد . از ميان ايشان ، گرازه كمان را به زه كرد و كمر بدان كار بست . جايى كه او نگاهبان سپاه بود ، همهء چارهء دشمنان ، خوار مىگشت . پس از آن ، همگى بار ديگر به شكار روى آوردند و ديگر هيچ يادى از افراسياب نكردند . در شبى تيره به هنگام خواب ، افراسياب را از ايشان آگهى رسيد . پس كارآزمودگان سپاه را بخواند و با ايشان بسيار از رستم و آن هفت سوار جنگى دلاور - كه هر يك همچون شير بودند - سخن راند و گفت : اكنون ما را جاى درنگ نيست و بايد چاره‌اى سازيم و ناگهان بر ايشان بتازيم . اگر اين هفت يَل را به چنگ آوريم ، ديگر گيتى را بر كاووس به تنگ خواهيم آوردن . پس بايد به همان سان كه به شكار مىرويم ، بدانجا رويم و ناگهان سپاه را بر ايشان زنيم . آنگاه افراسياب سى هزار شمشير زن نامدار جنگى برگزيد و ايشان را گفت : همگى بدين راه رويد و شب و روز از تاختن مياساييد . پس آن سپاهيان ، به آهنگ جنگ ، از راه بيابان روان گشتند . افراسياب سپاهيان بيشمارى به هر سو بفرستاد تا راه آن پهلوانان سركش ايران را بگيرند . چون آن سپاهيان كينه خواه به شتاب به نخچيرگاه نزديك گشتند ، گرازه نگاه كرد و آن سپاه را كه همچون ابرى سياه بود بديد . ديد كه از آن دشت ، گَردى برخاست و درفشى لاژوردين « 1 » پديدار گشت . پس گرازه همچون باد دمان و فريادكنان به پيش پهلوانان ايران بازگشت . چون به نزديكى نخچيرگاه رسيد ، تهمتن سرگرم ميگسارى با سپاهيان بود . پس به پيش تهمتن رفت و او را گفت : اى رستم شيرمرد ، باشد كه به گاه بازگشت از اينجا نيز به همين خرّمى بازگردى . بدان كه سپاهى بيشمار به سويمان مىآيد كه ديگر كوه و دشت به زير آنان

هامش
( 1 ) - لاژورد همان لاجورد است .