شدند . و كاووس شاه بر آن تخت گوهرنگار ، با تاج و گرز گاوسار بنشست . و اين داستان را كه هرگز كسى چون آن به ياد نداشته است ، از آنچه كه در آن باره شنيدهام بگفتم . بارى ، آيين آن شاه گيتى چنان بود و از آنجا كه دادگرى كرد ، او را نيازى به فريادرسى نبود . پيوسته داد گسترد و داد نيز بديد ، ازيرا كه گيتى را سراسر باد ديد . داستان جنگ هفت گُردان اكنون كه كوشش تو در برابر مرگ ، برايت بهرهاى ندارد ، بايد كه آيين رستم بشنوى . چه گفت آن سراينده مرد دلير * كه ناگه برآويخت با نرّه شير كه گر نام مردى بجويى همى * به خون تيغ هندى بشويى همى ز بدها نبايدت پرهيز كرد * چو پيش آيدت روزگار نبرد زمانه چو آمد به تنگى فراز * بد از تو نگردد به پرهيز باز چو همره كنى جنگ را با خرد * دليرت ز جنگ آوران نشمرد خرد را و دين را رهى ديگرست * سخنهاى نيكو به بند اندرست اكنون از آيين و راه رستم جنگجوى ، داستانى با رنگ و بوى بشنو . شنيدهام كه روزى رستم پيل تن در جايى به نام نوند كه در آن كاخهاى بلند بود و اكنون آتش برز برزين در آنجا فروزان است ، « 1 » بزمى به پا ساخت و همهء بزرگان ايران چون توس و گودرز گشوادگان و بهرام و گيو و گرگين و زنگهء شاوران و گستهم و خرّاد و برزين و گرازه با سپاهيانشان بدان بزمگاه رفتند و چند روزى را به جشن و چوگان و تير اندازى و شكار و نبيذ خوردن و شادى بگذرانيدند . روزى از آن روزها گيو به گاهِ مستى به رستم گفت : اى پهلوان نامبردار ، اينك اگر تو را آهنگ شكار در سر است و
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 379
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٧٩
هامش
( 1 ) - ر . ك . ج اول ، شمارهء 6 ص - 109 - 108 .