اين پيوندى كه كردى ، بدى پيشه ساختى . بدان كه تو آيين نهنگ دلاور نداشتى و در جنگ ، فريبكار گشتى . ليك مَرد ، اگر چه دلش آكنده از كينه نيز باشد ، هرگز در جنگ ، نخيز نسازد . اينك بدان كه اگر كاووس شاه را رها سازى ، همانا از چنگ و دَم اژدها رستهاى و گرنه آماده جنگ با من باش . كه از بزرگان بشنيدهاى در مازندران ، چگونه جنگيدهام و با پولادغندى و بيد و ديو سپيد چه كردم پس چون نامه به مُهر آمد ، فرستاده آن را برداشت و به شتاب به هاماوران رفت و شاه را پيام رستم پهلوان بداد .
چون شاه هاماوران آن نامه بخواند و پيام بشنيد ، از كردار خود در شگفت شد و سرش خيره گشت و گيتى به پيش چشمش تيره شد . ليك گفت : هرگز پاى كاووس كِى به بيرون نخواهد رسيد . تو نيز هر گاه كه به بربرستان آيى ، بدان كه سواران به جنگت خواهند شتافت . اينك اگر انديشهات اين است ، همين بند و زندان را برايت آراستهايم . خودم نيز با سپاهيانم به جنگت آييم . آيين و راه ما اين گونه باشد . چون فرستاده ، آن گفتار بشنيد ، به سوى رستم نامجوى بازگشت و گفت : آن شاه را بىخرد و جفت ديو يافتم . آنگاه يكايك سخنانش بازگفت . رستم چنان ديد كه آهرمن ، دل شاه هاماوران را پر از دود ساخته است . پس ديگر سزاوار نديد كه او را پاسخى گويد .
آنگاه دليران سپاه انجمن گشتند و خروش كارناى برآمد و رستم بر رخش سوار گشت . و از آنجا كه راه خشكى بسيار دراز بود ، به سوى دريا آمد و آن سپاه گران با كشتى به هاماوران شدند . سپاهى كه شرم از دلها بيرون كرده و آمادهء تاراج و كشتن بودند . چون سالار هاماوران از آمدن رستم كينه خواه با آن سپاه آگاه شد ، به ناگزير مىبايست آمادهء جنگ گردد و ديگر زمان درنگ نبود . پس برآشفت و با سپاهيانش از شهر به بيرون شد . از بسيارىِ آن سپاه ، روز روشن همچون شب تيره گشت . از آواى شيپور و دراى هندى ، گويى آسمان از جاى بجنبيد . در چپ و راست ، سپاهيان آراسته گشتند . رستم پيل تن جوشن كارزار بپوشيد و بر رخش سوار گشت و گرز گران بر دوش آورد . چون سپاه هاماوران ، آن بر و يال رستم را با آن گرز و گوپال
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 362
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٦٢