همراهانش را در بند آورند . پس سر يك هفته سپاهى از بربرستان بيآمد . شاه هاماوران كه چنين ديد دلشاد گشت . شبى بانگ نفير برخاست و ناگهان كاووس را به همراه گيو و گودرز و توس و گرگين و زنگهء شاوران و همهء آن پهلوانان نامدار گرفتند و در بند سخت ببستند . همهء آن فرّ و شكوه نگونسار گشت . چه گويد درين مردم ژرف بين * چه دانى تو اى كاردان اندرين چو پيوستهء خون نباشد كسى * نبايد برو بودن ايمن بسى بود نيز پيوستهء خون كه مهر * ببرّد ز تو تا بگرددش چهر چو مهر كسى را بخواهى بسود * ببايد به سود و زيان آزمود بود گر به جاه از تو كمتر بود * هم از رشك مهر تو لاغر بود چنين است گيهان ناپاك راى * به هر باد خيره بجنبد ز جاى در هاماوران كوهى بود كه از ژرفاى آب ، برآمده و سر به ابر ساييده و بر فراز آن دژى بود كه گويى آسمان را در كنار خود داشت . پس شاه هاماوران ، كاووس را با گيو و گودرز و توس و همهء آن بزرگان ديگر كه در بند آورده بود ، در آن دژ افكند و هزار تن از پهلوانان و نامداران دشنهگذار را به نگاهبانى آن دژ گماشت . « 1 » آنگاه همهء سراپردهء كاووس را به تاراج داد و توانگران را بِدان ، خواسته و تاج بخشيد . پس از آن ، دو گروه از زنان با يك كجاوه كه در زير كجاوه پوش پنهان گشته بود ، برفتند تا سودابه را باز آورند و ديگر آن سراپردهء شاهى به زير پا آيد . چون سودابه آن زنان پوشيده روى
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 358
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٥٨
هامش
( 1 ) - غالب مورخان برآنند كه شاه يمن ، كى كاووس و آن بزرگان ايران را در چاهى افكند و سنگ بزرگى كه سوراخى داشت بر دهانهء چاه نهاد و از آن سوراخ به ايشان غذا مىرسيد . ر . ك . طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 424 ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 115 بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 1 ، ص 601 مقدسى ، آفرينش و تاريخ ، ج 3 ، ص 127 مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 73 ابن بلخى ، فارسنامه ، ص 42 نويرى ، نهاية الارب ، ج 10 ، ص 155 . تنها اندكى سخن از زندانى شدن ايشان در يك قلعه يا دژ به ميان آوردهاند . ر . ك . مجمل التواريخ و القصص ، ص 46 ميرخواند ، روضة الصفا ، ج 1 ، ص 577 . دينورى نام آن حصار را « ماسَفْرى » ذكر كرده است . الأخبار الطوال ، ص 108 . مسعودى سخن از محبوس شدن ايشان در يك زندان بسيار تنگ گفته است . مروج الذهب ، ج 1 ، ص 222 .