چارهاى بجست . چون يك هفته از آن كار بگذشت ، پگاه روز هشتم ، فرستادهاى به نزد شاه ايران رسيد و او را گفت : اگر شاه ايران بيند ، به خانهء خويش در هاماوران آيد و ميهمان گردد كه چون شاه ايران زمين بدانجا آيد ، شهر هاماوران ارجمند گردد . آن فرستاده با نهانى بد و دلى نادرست ، بر اين گونه چارهگرى بكرد كه مگر شهر و دختر براى پدر بماند و ديگر باژ نيز نپردازد . از ديگر سو ، سودابه ، انديشهء پدر بدانست و آگاه شد كه او را از اين ميهمانى ، ) آهنگ گزند رساندن در سر است . پس به شاه گفت : ترا در مهمانى او جاى نيست و نبايد كه ترا بىبهانه به چنگ آورد و به نام ميهمانى ، جنگ آغازد . دانم كه اين همه گفتگو ، از بهر من است و ترا از اين كار ، اندوه رسد . ليك كاووس كه هيچ يك از ايشان را مَرد نمىشمرد ، گفتار سودابه باور نكرد و با دليران و پهلوانان به ميهمانى شاه هاماوران شد . پايتخت شاه هاماوران ، شهرى بود به نام ساهه كه آن را سرتاسر آذين ببسته بودند و جشن و سور به پا كرده بودند . چون كى كاووس گردن فراز به ساهه رسيد ، همهء شهر به پيش او رفتند و او را نماز بردند و بر او گوهر و لركيماس « 1 » و مشك و شاهبوى ريختند . و از همه سو آواز رود و سرود برآمد . چون سپهدار هاماوران او را بديد ، با مهترانى كه همراهش بودند از اسپ پياده گشت . از ايوان كاخ تا پيش در ، همه جا از تبوكهاى « 2 » زرّين ، در و ياكند و زر و مشك و شاهبوى بيافشاندند . درون كاخ ، تختى زرّين بنهادند و كاووس شاه بر آن بنشست . و اين چنين يك هفته را با خوشى و خرّمى به ميگسارى پرداختند و شاه هاماوران شب و روز همچون كهتران ، در پيش كى كاووس ، كمر بسته بود و سپاهيانش نيز به همين سان در پيش سپاه ايران بودند . و بدين گونه بود كه كاووس و همراهانش هر گونه دودلى از ياد بردند . از سوى ديگر شاه هاماوارن با شاه بربر اين چنين سگاليده بود كه سرِ يك هفته ، سپاهى از بربرستان به هاماوران آيد و هر دو سپاه بربر و هاماوران ، كاووس و
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 357
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٥٧
هامش
( 1 ) - لركيماس به پارسى به معناى زعفران است .
( 2 ) - تبوك به پارسى به معناى طبق است .