مىخواهد كه بدون خشنودى من ، خواب و آرام را از من بگيرد . اكنون تو در اين كار ، چه گويى و چه انديشى ؟ سودابه كه چنين شنيد ، پدر را گفت : اگر چارهاى جز اين نيست ، چه اندوهگسارى امروز ، بهتر از او باشد ؟ چرا از پيوند با كسى كه شهريار گيتى است و پيوسته سرزمينهاى بزرگان از ايشان مىستاند ، دژم هستى ؟ كسى به گاهِ شادى ، اندوه ندارد .
شاه هاماوران با شنيدن سخنان سودابه ، بدانست كه اين كار بر او گران نيآمده است . پس فرستادهء شاه را پيش خواند و او را جايگاهى برتر از همهء نامداران دربارش بداد . آنگاه به آيين خويش ، بدانسان كه آن زمان ، كيش ايشان بود ، پيمانى ببستند . از آن پس سالار هاماوران در يك هفته ، كارها كه بايسته بود بكرد و با دلى خسته ، سيسد كنيز و چهل كجاوه و هزار شتر و اسپ و هزار استر بيآورد و ديبا و دينار بسيار ، بار آن شتران و اسپان و استران بكرد . و از آن كجاوهها ، ديبا فروهشت و آنها را چون ماه نو بيآراست . و سپاهى چون بهشت ، آراسته كرد و همه را به سوى كاووس شاه فرستاد . چون آن دلاراى و آن سپاه زيبا رويان به نزديك كاووس رسيد ، ماهىْ نو به مانند شاهى كه بر تخت شاهىِ نو آراسته گشته باشد ، از كجاوه بيرون شد .
گيسوانى چون مشك و لبانى چون ياكند درخشان و چشمانى همچون نرگس و ابروانش چون خامهء سيمين بود . چون كاووس بر سودابه بنگريست ، خيره بماند و نام يزدان بر او بخواند . آنگاه انجمنى از خردمندان و موبدان سالخوردهء بيدار دل بساخت و ايشان نيز سودابه را جفتى سزاوار براى او بديدند . پس كاووس به آيين و كيش ، از او كام بستد و او را گفت : همانا كه چون ديدمت ، تو را سزاوار شبستان شاهىِ خويش يافتم و بپسنديدم .
گرفتن شاه هاماوران ، كاووس را
ليك از سوى ديگر ، دل شاه هاماوران از آن پيوند ، اندوهگين بود . پس هر گونه
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 356
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٥٦