تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 355

مساهمون:

ص٣٥٥
خواستگارى كنم ، زيرا كه آن نگار ، زيبندهء شبستان ما باشد . پس شاه ، مرد خردمند و نژاده و دانش پژوهى را برگزيد و او را بفرمود تا به هاماوران شود و به او گفت : شاه هاماوران را به من تازه كن و با سخنان شيرين ، مغزش را بيآراى و او را بگوى كه بزرگان كار آزمودهء گيتى خواستار پيوند با من هستند ، ازيرا كه خورشيد ، به تاج من روشن است و زمين به زير پايهء تخت پيلستهء من است . و هر كه در سايهء من پناه نيابد ، پايگاهش كاستى پذيرد . اكنون جوياى پيوند و آشتى جستن با تو هستم . در پس پردهء تو دخترى است كه شنيده‌ام در خور تخت و تاج من است ، زيرا كه پاكيزه چهره و پاك تن و ستوده به هر شهر و انجمن است . و تو با اين پيوند ، پشتيبانى چون پسر كواذ بيابى و از آن پس ديگر چنان دان كه خورشيد ، داد تو را داد . پس آن مرد بيدار چيره زبان به نزد سالار هاماوران رفت و چون بدانجا رسيد ، با دلى گرم و زبانى گويا و گفتارى نرم ، درود و شاد باش كاووس را به شاه هاماوران رسانيد و پيام او را بداد . شاه هاماوران چون آن پيام بشنيد . دلش پر درد و سرش گِران شد و با خود گفت : هر چند كه او پادشاه گيتى و پيروز و فرمانرواست ، ليك مرا در گيتى ، همين يك دختر باشد كه از جان شيرينم نيز گرامىتر است . اينك اگر فرستاده را سرد و خوار باز گردانم ، ديگر توان و مايهء كارزار با كاووس را ندارم . پس همان بهتر كه اين درد را نيز ناديده بگيريم و خشم را در دل نهان سازيم . پس شاه هاماوران به آن مرد شيرين سخن رو كرد و گفت : اين آرزوى كاووس را نه سر باشد و نه بن . تا كنون از من دو چيز گرامى خواسته است ، كه آن را سومى نشناسيم . پشت گرمى من به گنج و خواسته بود [ كه از من ستد ] و آراستگى دلم نيز به فرزندم بود [ كه اينك از من مىخواهد ] . ازين پس اگر شاه ايران ، اين دختر را از من ستاند ، ديگر دلى برايم نخواهد ماند . ليك با اين همه سر از فرمان او نپيچم و هر آنچه بايد به دو سپارم . آنگاه شاه هاماوران با اندوه ، سودابه را به پيش خود فرا خواند و چندى با او از كاووس سخن راند و او را گفت : اينك از سوى آن مهتر سرفراز كه از همه كس بىنياز است ، فرستاده‌اى چرب زبان با پيامى به نزدم آمده است و