بر رستم آفرين بسيار كرد و گفت : كسى خورشيد و ماه را بىتو مبيناد . دل نامداران به تو گرم بادا و روانت هميشه پر از شرم و آزرم باشد . رستم سر فرود آورد و تخت را ببوسيد و آهنگ رفتن كرد . از شهر ، خروش تبيره برآمد و همه جا را آذين ببستند و بانگ دراى و كوس و كارناى به آسمان خاست . و بدين سان رستم برفت و شاه بر تخت بنشست و گيتى را به آيين و راه ، روشن بساخت . كاووس پس از بازگشت از شهر مازندران ، سرزمينها را بخشيدن گرفت . توس را اسپهبدىِ ايران بداد و او را گفت : از اين پس بدى را از ايران بگردان . آنگاه سپاهان « 1 » را به گودرز بخشيد و او را تخت و فرمانروايى آن مرز بداد . پس از آن به شادى و ميگسارى پرداخت . بزد گردن غم به شمشير داد * نيآمد همى بر دل از مرگ ياد به هر كجا ، زمين پر از سبزه و آب شد و همچون باغ بهشتى آراسته گشت . از بس داد كه بكرد ، توانگر شد . و دست اهريمن بدكردار را از بد كوتاه ساخت . چون در هر كجاى گيتى آگه شدند كه كاووس شاه ، آن تخت و تاج مازندران را از ايشان بستد ، همه از آن كار بزرگ كاووس در شگفت شدند و با پيشكشها و بِشارهاى « 2 » بسيار به دربار او رفتند و رده بركشيدند . و بدين سان گيتى چون بهشتى پر از داد و آگنده از خواسته ، آراسته گشت . اكنون كه همهء جنگ مازندران را بشنيدى ، پس رزم هاماوران « 3 » گوش كن .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 349
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٤٩
هامش
( 1 ) - همان اصفهان .
( 2 ) - بِشار به پارسى به معناى نثار است .
( 3 ) - هاماورانHmvarnيا هَماوَرHamvarپهلوى از نام قبيله حمير ساكن در يمن گرفته شده است و همان است كه به صورتهاى سمران ، سمبران يا شمبران نيز ذكر شده است . بطور كلى به يمن گفته شده است . ر . ك . پورداود ، يشتها ، ج 2 ، ص 229 - 228 ماركوارت ، ايرانشهر ، ص 62 - 61 زيرنويس برهان قاطع ، ماده هاماوران و حواشى معين راهنماى نقشه جغرافيايى شاهنامه فردوسى ، ماده هاماوران مشكور ، جغرافياى تاريخى ايران باستان ، ص 896 .