تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 346

مساهمون:

ص٣٤٦
نيز در پس او روان بودند و بر كردگار آفرين مىخواندند و به رستم ، زر و گوهر مىافشاندند . رستم آن سنگ را به پيش سراپردهء شاه برد و بر زمين افكند و به آن رو كرد و گفت : اينك يا از اين جادو بگرد و خود را آشكار ساز و يا با پولاد تيز و تبر ، همهء سنگ را ببرّم . چون شاه مازندران ، از درون سنگ ، آن سخنان بشنيد ، ناگهان همچون پاره‌اى ابر ، با كلاهى پولادين بر سر و گبرى بر تن پديدار گشت . تهمتن بخنديد و دست او بگرفت و به سوى شاه ايران رو نهاد . چون به نزد كاووس رسيد ، او را گفت : اينك اين لَخت كوه را آوردم . از بيم تبر من بود كه به چنگم افتاد . چون كاووس شاه او را بنگريست ، سزاوار تخت و تاجش نديد . زشت رويى ، بالا دراز بود كه سرو گردن و دندانهايش همچون گراز بودند . كاووس ، چندى از آن رنجهاى كهن ياد كرد و دلش خسته و لبش پر از آه گشت . آنگاه به دژخيم فرمود تا با تيغ تيز ، تن او را ريز ريز كند . پس تهمتن ، ريش او را بگرفت و كشان كشان ، از پيش شاه بيرون برد . و بدين سان به فرمان آن خسرو نامدار ، او را پاره پاره بكردند . آنگاه زود كسى را به جايگاه سپاهيان مازندران فرستاد و بفرمود تا هر چه خواسته ، از گنج و تخت و تاج و كمر و اسپ و جنگ افزار و گوهر بود ، بيآوردند و در هر جاى ، چون كوه بنهادند . پس همهء سپاهيان را فرا خواند و هر كه را بدان اندازه كه سزاوار بود و بويژه ، كسانى را كه رنج بيشترى برده بودند ، گنج ببخشيد . پس از آن ، هر كه از آن ديوان ، ناسپاس بود و دل آن انجمن ، از ايشان در هراس بود ، بفرمود تا سر از تنشان جدا ساختند و بر راهگذر بيافكندند . آنگاه كاووس شاه به نماز گاه آمد و داور پاك را گفت : اى داور دادگر كارساز ، اين تو بودى كه مرا در گيتى بىنياز ساختى . تو مرا بر جادوان پيروز ساختى و سرِ بخت پيرم را تو جوان كردى . و اين چنين كاووس يك هفته را به پيش يزدان پاك ، سر بر خاك ساييد و نيايش بكرد . به روز هشتم در گنجها باز كرد و يك هفته ، هر كه را نياز بود ، ببخشيد . در هفتهء سوم ، چون كارها راست گشت ، مِى و جام ياكند و بيجاده خواست و يك هفته را به ميگسارى بپرداخت و نشستنگاه خويش را مازندران ساخت . چون كاووس بار ديگر