مردانگى بسيار ستود و گفت : به پيش آن فرستاده برو و همهء هنرهايت را پديدار كن و چنان كن كه رُخَش پر شرم و ديدگانش گريان گردد . كلاهور همچون نرّه شير به پيش رستم دلير آمد و با رويى دژم چون پلنگ ، از او بپرسيد و آنگاه چنگ به دو داد و چنان چنگ رستم سرافراز يل را بفشرد كه دستش از درد ، كبود گشت . ليك رستم با مردانگى به روى خود نيآورد و دَم بر نزد و چنان سخت ، چنگ كلاهور را بفشرد كه ناخنهايش چون برگ درخت فرو ريختند . كلاهور با دست آويخته و پِى و پوست و ناخن ريخته به نزد شاه بازگشت و او را گفت : درد را در درون خويشتن نتوان نهفت .
بدان كه بر تو آشتى جستن بهتر از جنگ باشد . پس فراخى را بر دل خويش تنگ مساز ازيرا كه ترا توان رويارويى با چنين پهلوانى نباشد و اگر بپذيرد ، هيچ چيز بهتر از آن نباشد كه ايشان را باژ و ساو بپردازيم . پس بهتر باشد كه اين رنج دشوار را اين چنين آسان كنيم ، تا اين كه جانمان را از ايشان در هراس اندازيم .
در همان هنگام تهمتن همچون پيل دمان به نزد شاه مازندران رسيد . شاه ، او را بنگريست و جايگاهى سزاوارش بداد و از كاووس شاه و سپاهيانش پرسيدن گرفت و از رنج آن راه دراز كه بپيموده است . آنگاه به او گفت : به راستى كه تو با اين چنين بر و بازوى پهلوانى ، رستمى . رستم گفت : من تنها چاكر شاه ايران هستم ، آن هم اگر سزاوار باشم چه ، جايى كه او باشد ، من به كار نيايم ، ازيرا كه او خود ، پهلوان و گُرد و سوار است . پس رستم نامور ، آن نامه و آن پيام شاه خود كامه را به دو داد و گفت بر آن است كه شمشير در دست گيرد و سرِ سركشان را به زير آورد . چون شاه مازندران پيغام را بشنيد و نامه را بخواند ، دژم گشت و در شگفتى ماند و به رستم گفت : چرا بايد اين گفتگوى بيهوده پيوسته باشد . پس او را بگوى كه تو گر چه سالار ايران و دل و چنگ شيرانى ، ليك من نيز شاه مازندرانم كه مرا تخت و تاج زرّين و سپاهيان بسيار است ، پس مرا بيهوده به پيش خود خواندن ، نه آيين كيان باشد و نه راه كيش . انديشه كن و ديگر تخت بزرگان را مجوى ، چه از اين جستجو تو را خوارى رسد . پس به سوى شهر ايران باز گرد . و گرنه اين سر نيزه خواهد بود كه روزگارت را بسر آرد . و بدان كه
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 340
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٤٠