تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 337

مساهمون:

ص٣٣٧

ساخت . اينك اگر از روزگار ايشان آگه شوى ، روان و خِرَد ، آموزگارت گردد . پس تخت مازندران را همانجا بگذار و چون كهتران به بارگاه ما بيا . و چون تو را توان جنگ با رستم نيست ، زود آن چنان كه كام ما است ، ما را باژ و ساو بده . اگر تو را باز هم داشتن تخت مازندران آرزوست ، مگر با اين كار راهى برايت گشوده گردد . و گرنه همچون ارژنگ و ديو سپيد بايد دلت را از جان نوميد سازى . و بدين سان چون آن دبير فرّخ ، نامه را به پايان برد ، مُهرى از مشك و خوشبوى « 1 » بر آن نهاد . آنگاه شاه ، فرهاد را كه گرايندهء گرز پولاد و برگزيدهء بزرگان آن شهر بود ، به نزد خود فرا خواند و او را گفت : اين نامهء پندمند را به نزد آن ديوِ جسته از بند ببر . پس فرهاد زمين را ببوسيد و نامه را ببرد . شاه مازندران و پهلوانانش در شهرى بودند كه نرم پايان و پولاد خايان و سواران بودند و از سالهاى بسيار دور ، پاچنامهء « 2 » ايشان ، دوال پا بود . چون فرهاد به نزديكى آن شهر رسيد ، كسى را به نزد شاه مازندران فرستاد و او را از آمدن خويش آگه ساخت . شاه مازندران كه بشنيد فرستادهء خردمندى از سوى كاووس شاه بيآمده است ، سپاهى گِران از دليران و شيران مازندران را برگزيد تا به پيشواز او فرستد . پس ايشان را گفت : امروز بايد مردانگى را از ديوانگى جدا سازيد و همگى همچون پلنگ ، سرِ هوشمندان را به چنگ آوريد . آن سپاهيان با رويى دژم به پيشواز فرهاد گُرد برفتند . چون به نزديك او رسيدند ، يكى از آن نامداران زورمند چون دست فرهاد را در دست گرفت ، آن چنان بفشرد كه پِى و استخوانهايش آزرده گشت ليك فرهاد را اگر چه درد بسيار رسيد ، هيچ رنگش زرد نگشت و به روى خود نيآورد . پس فرهاد را به پيش شاه مازندران بردند و شاه از كاووس و از رنج آن راه دراز از او بپرسيد . آنگاه فرهاد ، نامه را كه بر پرند نوشته و با مشك و مِى بيخته بودند ، به پيش دبير بنهاد . پس آن دبير موبد ، نامه را براى شاه بخواند . چون شاه مازندران از آن نامه آگه شد ، از خشم به خود بپيچيد و چون از كار رستم و ديو سپيد آگاه گشت ،

هامش
( 1 ) - خوشبوى به پارسى به معناى عبير باشد .
( 2 ) - پاچنامه به پارسى به معناى لقب است .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 337 | حكيم أبو القاسم الفردوسي