تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 339

مساهمون:

ص٣٣٩
نوشت : اين گفتن نابكار ، شايستهء هوشياران نباشد . اينك بر تو است كه اين فزون خواهى را از سرت بيرون كنى و همچون بنده‌اى به فرمان ما گرايى و گرنه سپاهى از كران تا كران به جنگت آرم . و ديگر روان بدانديش ديو سپيد ، نويد مغزت را به كركسان خواهد داد . آمدن رستم نزديك شاه مازندران به پيغمبرى چون شاه ، نامه را مُهر كرد ، رستم گرز گران به زين افكند و روان گشت . چون به نزديك مازندران رسيد ، شاه مازندران را آگهى دادند كه از سوى كاووس شاه ، فرستاده و نامه‌اى بيآمده است . فرستاده‌اى كه چون شير دژم با كمندى به فتراك و اسپى كه گويى ژنده پيلى است . پس سالار مازندران كه آن چنان بشنيد ، چندى از بزرگان سپاه را برگزيد و بفرمود تا آماده گردند و به پيشواز آن شير ژيان شتابند . سپاهى كه چون بهار آراسته گشته بود ، به نزديك تهمتن رفتند . چون چشم تهمتن بديشان افتاد ، در آن راه ، درختى پر شاخ و برگ بديد . پس بىدرنگ دو شاخهء آن را به دست گرفت و آن را به تندى سخت بپيچيد و درخت را از بيخ و بن بر كَند . آنگاه بى اينكه تنش را زيانى رسد ، آن را چون ژوپين بر دست بگرفت . همهء آن سپاهيان از اين كار او شگفت زده گشتند . چون رستم به نزديك ايشان رسيد ، آن درخت را به روى بسيارى از آن سواران بيانداخت . يكى از آن بزرگان مازندران كه پيش رو سپاه بود ، دست رستم را بگرفت بفشرد و خواست تا با اين كار او را بيآزمايد و بيآزارد . رستم پيل تن ، به اين كار او بخنديد و در برابر چشمان آن انجمن ، با خنده ، چنان دست او را بفشرد كه رگش ببريد و رنگ از روى او برفت و بدين سان آن مرد زور آزماى از اسپ به زير افتاد و بمرد . كسى از آن ميان به نزد شاه مازندران رفت و سراسر آنچه ديده بود ، بگفت . پس شاه مازندران ، يكى از سواران را به نام كلاهور كه خويى چون پلنگ ژيان داشت و هيچ آرزويى جز جنگ در سر نداشت ، به نزد خويش خواند و او را به