سپاه جاى گرفت و گودرز و كشواد نيز در چپ آن . و همگى جامههاى جنگىِ سراسر آهن بپوشيدند ، گويى كوهى از آهن بودند . كاووس سپهدار در دل سپاه بايستاد و ديگر سپاهيان از هر سو رده بر كشيدند . رستم نيز كه هرگز در جنگ شكست به خود نديده بود ، در پيش سپاه ايستاد . در همان هنگام يكى از نامداران سپاه مازندران به نام جويا كه گرايندهء گرز بود ، گرز گران به گردن آورد و به فرمان شاه مازندران به پيش كاووس سپهدار رفت . جوشن بر تن جويا فروزان گشته بود و تفّ تيغش گويى زمين را مىسوزانيد . از برابر سپاه ايران بگذشت و فريادى كشيد كه كوه و دشت بتوفيد . پس گفت : چه كسى جوياى نبرد با من است ؟ كسى هست كه از آب ، گَرد برانگيزد ؟ ليك هيچكس از ايرانيان به جنگ جويا بيرون نشد و گويى خون نيز در رگشان از جنبش ايستاد . پس شهريار ايران گفت : اى دليران و مردان كار ، چه شد كه اين چنين از اين ديو ترسيدهايد و از شنيدن آواز او رويتان تيره گشته است .
ليكن آن دليران ، هيچ پاسخى به شاه ندادند و گويى همهء آن سپاه با ديدن روى جويا بپژمردند . پس رستم ، سرنيزهء درخشان به گردن برآورد و شاه را گفت : اگر مرا دستور دهى ، به جنگ اين ديو ناسازگار خواهم شد . كاووس گفت : از ايران كسى به اين رزم نخواهد شدن و اين تنها كار توست . برو كه آفريننده ، يار تو باشد و همهء ديوان و جادوان شكارت گردند .
پس رستم با نيزهاى در دست ، رخش دلاور را از جاى برانگيخت و چون پيل مست كه پلنگى به زير و اژدهايى به دست دارد ، به آوردگاه رفت . گَردى به آسمان خاست و دشت نبرد بلرزيد . به جويا رو كرد و گفت : اى بَدنِشان كه نامت از گردنكشان افگنده گشته ، اكنون زمان بخشايش آوردن بر تو است و تو را هنگام آرام و آسايش نيست . گاهِ آن برسيد كه مادرت بر تو بگريد . جويا كه چنين شنيد ، رستم را گفت : از جويا و از اين دشنهاى كه سرها دِرو مىكند ، ناترس مباش ، چه ، اكنون اين دشنه ، جگرت را بدرّد و مادرت بر اين جوشن و دشنهات بگريد . چون رستم همهء آن سخنان بشنيد ، فريادى بزد و نام يزدان بر زبان آورد و چون كوه روان از جاى بر
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 342
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٤٢