تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 338

مساهمون:

ص٣٣٨
چشمانش پر خون و دلش پر فرياد گشت و در دل گفت : اگر چه هر روز ، سرانجام ، آفتاب نيز پنهان شود و چون شب فرا رسد ، گاه آرامش و خواب برسد ليك گيتى از دست رستم آرامش نخواهد يافت و نام او ناپديد نخواهد گشت . شاه مازندران از شنيدن آنچه كه بر سر ارژنگ و ديو سپيد و پولادغندى و بيد آمده بود ، اندوهگين گشت و خون دل به ديدگان آورد . پس سه روز بهرام را در كنار نامداران و ياران خويش مهمان بداشت . به روز چهارم او را گفت : به نزد آن شاهِ نو بىخرد برو و او را بگوى كه كِى آب دريا همچون مِى باشد . من آنم كه مرا گفته‌اى اين سرزمين و تخت رها كن و به سوى بارگاه ما بيا . اينك بدان كه بارگاه من از آن تو برتر است و مرا هزاران هزار سپاهى است كه به هر جا به جنگ رو آورند ، نه سنگ بر جاى گذارند و نه رنگ و بوى . پس هيچ مياساى و كار جنگ را بيآراى چه من آهنگ رزم كرده‌ام و به زودى سپاهى شيرفش به سويتان آورم و سرتان را از خواب خوش برآرم . و با هزار و دويست پيل جنگى ، آن چنان خاك تيره از ايران بر آورم كه بلندى را از مغاك باز نشناسند ، ولى تو را يك پيل نيز نباشد . چون فرهاد ، آن مايه فزون خواهى و برترى جويى را از او بشنيد و پاسخ نامه بيافت ، به سوى سالار ايران رو نهاد و چون به نزد او رسيد ، از آنچه ديده و شنيده بود سخن راند و گفت : او خود را از آسمان نيز برتر مىداند . سر از گفتار من بپيچيد و زمانه به پيش چشمش به چيزى نيارزد . چون كاووس شاه ، آن سخنان بشنيد ، رستم پهلوان را بخواند و هر آنچه فرهاد گفته بود به او باز گفت . رستم پيل تن ، او را گفت : بايد كه از اين ننگ ، اين انجمن را بگذارم و بروم . بدان كه بايسته است ، من تيغ تيز از نيام بركشم و پيامى به سوى او ببرم . بايد كه نامه‌اى چون تيغ برّنده و پيامى چون ابر غرّنده با خود بردارم و همچون فرستاده‌اى به نزد او روم و با گفتار خود ، جوى خون روان سازم . كاووس شاه گفت : تاج و نگين شاهى از تو فروزان گردد . تو پيامبرى همچون ببر دليرى و در هر كينه‌گاه ، چون شير سرافرازى . پس رستم بفرمود تا دبير به پيشش رفت و با گفتار تيز ، از سرِ خامه ، پيكان تير بساخت و به شاه مازندران
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 338 | حكيم أبو القاسم الفردوسي