تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 335

مساهمون:

ص٣٣٥
را دريد و جگر از تن تيره‌اش بيرون كشيد . تن كُشتهء آن ديو ، همهء دهار را فرا گرفته و گيتى همچون درياى خون گشته بود . آنگاه رستم برفت و بند از اولاد برداشت و آن كمند كيانى را كه با او اولاد را بسته بود ، به فتراك بست و خواست تا به سوى كاووس شاه رو نهد . اولاد ، او را گفت : اى نرّه شير ، گيتى را با شمشيرت به زير آوريدى . ليك تن من ، نشان بند تو دارد . اينك آن چيزى را كه بدان دلم را اميد دادى ، به يادآور . تو كه شير ژيان و كيانى سيمايى ، سزاوار نباشد كه پيمان بشكنى . رستم كه چنين شنيد ، به اولاد گفت : مازندران را كران تا كران به تو خواهم سپرد . ليك اكنون كار و رنجى دراز در پيش است كه هم آن را نشيب بُوَد و هم فراز . بايد كه شاه مازندران را از تخت به زير آورم و به چاه افگنم و سر هزاران هزار ديو جادو را با دشنه از تن جدا سازم . از آن پس مگر كه كشته شوم و گرنه هرگز از پيمان تو نگذرم . آنگاه رستم پهلوان ، آن شير فرخنده پىِ ، به نزد كى كاووس برفت . فرياد شادى از پهلوانان ايران برخاست . همگى ستايش كنان به پيش او دويدند و بر او آفرين بيشمار خواندند . رستم به شاه گفت : اى شاه دانش‌پذير ، اكنون كه ديگر بدانديش تو از ميان رفته است ، پس آرامش پذير . بدان كه ديگر شاه مازندران اميدى به ديو سپيد ندارد ، چه جگرگاه او را بريدم و جگرش را از پهلو بيرون كشيدم . اينك اى شاه پيروزگر ، چه فرمان دهى ؟ كاووس شاه كه چنين شنيد ، بر او آفرين خواند و گفت : تاج و سپاه ، بىتو مبادا . بر آن مادر كه فرزندى چون تو زايد بايد آفرين كرد . و هزار آفرين باد بر زال زر و هزار آفرين بر مرز زابل كه دلاورى چون تو پديد آورْد كه هرگز زمانه چون تو نديد . ليك بخت من از زال و زابلستان نيز فرّختر باشد ، ازيرا كه اين پيل شيرافكن ، مرا كهتر است . آنگاه چون شاه از آفرين گفتن بپرداخت ، رستم را گفت : اى گُرد فرخنده پِى ، اكنون خون جگر آن ديو سپيد را در چشمان من و اين انجمن بريز باشد كه بار ديگر رخسار تو را ببينيم . پروردگار گيهان آفرين يار تو باشد . پس چون از آن خون به چشمان شاه ريختند ، ديدگان تيره‌اش ، خورشيدگون و بينا