تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 334

مساهمون:

ص٣٣٤

ايشان پيش او به جنگ نايستادند و با او راه نبرد نجستند . آنگاه رستم همچون خورشيد تابنده به شتاب به سوى جايگاه ديو سپيد رفت . در آنجا چاهى بمانند دوزخ يافت كه بُن آن از تيرگى ناپيدا بود . چندى در آنجا شمشير در دست بايستاد ، ازيرا كه هيچ‌جا را از سياهى نمىديد . چون مژگان بماليد و چندى در آن دهار بنگريست ، در آن تاريكى ديوى همچون كوه بديد كه سراسر آن دهار ازو ناپديد گشته بود . رويش سياه و مويش سپيد و بالا و پهنايش بسان گيتى بود . چون رستم آن ديو را بديد كه درون آن دهار به خواب رفته ، هيچ در كشتن او شتابى نكرد . پس همچون پلنگ بغرّيد و چون آن ديو بيدار گشت ، رستم به جنگ او شتافت . ديو سپيد همچون كوهى سياه كه بازوان و كلاهش را به آهن ، سخت كرده بود ، به سوى رستم آمد و سنگ آسيابى را برداشت و چون دود به نزديك رستم شتافت . دل رستم پيل تن از ديدن او بدانسان ، پر از بيم شد و بترسيد . ليك همچون شير ژيان برآشفت و تيغ تيزى بر او بزد كه يك پايش از او جدا شد و بيافتاد . ولى ديو با همان يك پا با او برآويخت و همهء آن دهار را زير و زبر كرد و بر ويال آن گُرد دلير را بگرفت كه مگر او را به زير آورد . هر دو از تن يكديگر گوشت بِكَندند . سراسر زمين از خون ايشان گِل شد . رستم در دل گفت : اگر امروز از اين ديو جان بدر بَرَم ، جاودانه زنده خواهم ماند . از سوى ديگر ديو سپيد نيز با خود گفت : ديگر از جان شيرينم نوميد گشتم . اگر اينك به همين سان بريده پا و پوست از چنگ اين اژدها رهايى يابم ، ديگر در مازندران مرا جاودانه زنده خواهند ديد . ديو سپيد ، اين سخنان در دل مىگفت و خود را نويد مىداد . و بدين گونه با يكديگر چنان جنگيدند كه از تنشان جوى خوى « 1 » و خون روان گشت . تهمتن به نيروى يزدان جان آفرين ، با درد و كين ، بسيار بكوشيد و سرانجام دست بزد و چون نرّه شيرى او را از زمين برداشت و به گردن برآورد و چنان بر زمينش زد كه در دَم جان بداد . پس دشنه‌اى در دلش فرو برد و آن

هامش
( 1 ) - خوى به پارسى به معناى عرق است .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 334 | حكيم أبو القاسم الفردوسي