پياده در پيش او راهنما گشت . چون رستم بدان شهر رسيد ، رَخش ، همچون تندر ، خروشى بر آورد . در همان هنگام كاووس آواى رخش بشنيد و ديگر همهء آغاز و انجام كار را بدانست . پس به ايرانيان گفت : ديگر روزگار بد ما بسرآمد ، ازيرا كه خروش رخش به گوشم رسيد و روان و دلم از اين خروش تازه گشت . به گاهِ كواذ نيز ، آن زمان كه با شاه تركان نبرد كرد ، اين چنين شيهه كشيد . سپاهيان كه چنين شنيدند ، با يكديگر گفتند : كاووس شاه از پِىِ ماندن در اين بند و زندان ، خِرَد و هوش و فرّ از سرش برفته . گويى خواب مىبيند . ما را ديگر هيچ چارهاى نيست و بايد كه در اين بندِ سخت بمانيم . ديگر بخت از ما بگرديده است .
ليك در همان زمان ناگهان رستم ، آن يل آتش افروز پرخاش جوى به پيش كاووس شاه رسيد . پس همهء آن بزرگان چون گودرز و توس و گيو و گستهم و شيدوش و بهرام به پيش ايشان انجمن شدند . رستم فريادها كشيد و شاه را نماز برد و او را از آن رنجهاى دراز بپرسيد . كاووس شاه ، رستم را در بر گرفت و از زال و رنج آن راه دراز بپرسيد . آنگاه به رستم گفت : بايد پنهان از چشم آن جادوان ، رخش را روان سازى .
چون به ديو سپيد آگهى رسد كه روى گيتى از ارژنگ تهى گشته و رستم پيل تن به نزد كاووس رسيده ، همهء نرّه ديوان انجمن گردند و گيتى پر از سپاهيان ايشان شود و همهء رنجهاى تو بيهوده گردد . پس تو اكنون راه خانهء آن ديو گير و در اين راه تن و تير و شمشيرت را به رنج آور ، كه اگر يزدان پاك يارت باشد ، سر جادوان را به خاك آورى .
و بدان كه بايد از هفت كوه بگذرى كه در هر جاى آن گروههايى از ديوان باشند . آنگاه تو را دَهارى ترسناك و پر از بيم و باك پيش آيد كه در پيش آن دهار ، نرّه ديوانى چون پلنگ آمادهء جنگ هستند . و در آن دهار ، تخت ديو سپيد است كه همهء آن سپاهيان ، بيم و اميد از او دارند . باشد كه بتوانى او را تباه سازى ، چه او سالار و پشت آن سپاهيان است . چشمهاى اين سپاهيان ايران زمين ، از اندوه ، و چشم من نيز از تيرگى نابينا گشته است . پزشكانى كه چشمانم را بديدند ، اميد آن دادهاند كه با خون دل و مغز ديو سپيد درمان گردد . مردى كه پزشكى فرزانه بود گفت : چون از خون دل ديو
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 332
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٣٢