تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 331

مساهمون:

ص٣٣١

ديو و جادو به دو رسيد - رسيدند . چون شب به نيمه آمد ، خروش و بانگ هياهويى از دشت برآمد . در مازندران آتش افروختند و در هر جا شماله‌اى « 1 » بسوختند . تهمتن از اولاد پرسيد كه : اين چيست كه از چپ و راست آتش برافروخته‌اند ؟ اولاد گفت : آنجا دروازهء شهر مازندران است كه شبانگاه دو گروه از ايشان بيدار مىمانند . و در آن جايگاه ارژنگ ديو است كه هر زمان بانگ غريو از آنجا برخيزد . پس رستم جنگجوى بخفت و چون روز فرا رسيد ، اولاد را بر درختى در آنجا با كمند سخت ببست . آنگاه گرزِ نياى خود را بر زين افكند و راهى شد . خوان ششم جنگ رستم و ارژنگ ديو رستم با كلاهخودى خسروى بر سر و ببربيانى خوىآلوده « 2 » بر تن ، به ارژنگ سالار روى نهاد . چون به نزديك سپاه او رسيد ، در ميان آن گروه چنان فريادى بزد كه گويى دريا و كوه از هم بدرّيد . ارژنگ ديو كه آن فرياد به گوشش رسيد ، از سراپرده بيرون جست . چون رستم او را بديد به شتاب همچون آذرگشسپ « 3 » به سوى او اسپ تاخت و دليرانه ، سر و گوش او را بگرفت و چون شير ، سر از تنش جدا ساخت و آن سر خونين ديو را به سوى سپاهيان ديو بيانداخت . چون ديوان ، آن گوپال و چنگال او را بديدند ، دلشان از ترس بدرّيد . رستم شمشيرِ كين بركشيد و آن ديوان را بكشت . به گاه فرو شدن آفتاب ، شتابان به سوى كوه اسپروز تاخت و كمند از اولاد برگشاد و با هم به زير درخت بلندى بنشستند . پس تهمتن ، راه شهرى را كه كاووس شاه در آن بود ، از اولاد بپرسيد . و چون از او بشنيد ، تيز بدانجا روى نهاد . و اولاد نيز

هامش
( 1 ) - شماله به پارسى به معناى شمع است .
( 2 ) - خوىآلوده به پارسى به معناى عرقناك و خيس از عرق است .
( 3 ) - آذرگشسپ در اين جا به معناى برق و آتش جهنده است .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 331 | حكيم أبو القاسم الفردوسي