اولاد كه چنين شنيد ، به رستم گفت : مغزت را از خشم پرداخته ساز و چشم بگشاى و بيهوده مرا مكش ، چه هر چه از من بپرسى ، تو را بگويم و به جايى كه كاووس شاه در بند است و نيز به خانهء ديو سپيد و بيد ، همه جا شهر به شهر و راه به راه ، تو را راهنما باشم . پس اكنون بدان كه از اينجا تا به نزديك كاووس شاه ، سد پرسنگ است و از آنجا تا پيش ديو سپيد سد پرسنگ راه دشوار و بد از ميان دو كوه باشد جايى هولناك كه دالمن نيز برآسمانش ياراى پرواز ندارد . شبها در آن كوهسار ، دوازده هزار از ديوان جنگى پاسبانند . سپهدارشان پولادغندى و سنجه است . و سالار و بزرگ آن نرّه ديوان ، ديو سپيد است كه كوه نيز در برابر او چون بيد لرزان باشد . تن او را چون كوهى بيابى كه بر و دوش و يالش برابر دَه ريسمان باشد . اينك تو را اگر چه چنين يال و دست و برز و بالا و نيرويى است و گذارندهء تيغ و گرز و پيكانى ، شايسته نباشد كه با ديو بستيزى . پس چون از آنجا هم بگذرى سنگلاخ و دشتى پيش آيد كه آهو نيز بر آن ياراى گذشتن ندارد . از آن نيز كه بگذرى به رودى برسى كه پهناى آن بيش از دو پرسنگ باشد كه ديوى مرزبان آن است و نرّه ديوان بسيارى به فرمان اويند . پس ، از آنجا تا سيسد پرسنگ سراى بزگوشها و نرم پايان باشد . و از بزگوش تا شهر مازندران راهى زشت و پرسنگهاى بسيار است . و شاه شهر مازندران را هزاران هزار سوار باشد و هزار و دويست پيل جنگى كه در شهر نيز نمىگنجند . تو اگر تنها تنى يا از آهن ، بدان كه به آن سوهان اهريمنى ساييده گردى .
رستم به گفتار او بخنديد و گفت : تو اگر با من در اين راه ، همراهى ، پس به زودى ببينى كه از اين پيل تن ِ تنها چه بدها كه به آن اهرمن نامدار رسد . به نيروى يزدان پيروزگر و با بخت و شمشير و تيغ و هنر ، چون اين نيرو و بر ويال و زخم گوپال مرا در جنگ ببينند ، پِى و پوستشان از ترس بدرّد و زان پس ديگر لگام را نيز از اسپ نشناسند . پس اينك مرا بدانجا كه كاووسِ كى هست ، راهنما باش . رستم اين بگفت و شادان بر رخش بنشست . و اولاد پياده در پيش اسپ او همچون باد ، دوان بود . و اين چنين شب و روز نيآسودند تا به پيش كوه اسپروز - آنجا كه كاووس سپاه بُرد و آن مايه بد از
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 330
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٣٠