تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 329

مساهمون:

ص٣٢٩

به تهمتن گفت : برگوى كه نامت چيست و تو را شاه ، كه باشد ؟ مگر نمىدانستى كه نبايد به اين سو كه جاى نرّه شيران پرخاشخر است بيايى ؟ چرا آن اسپ را در كشتزار رها ساخته و گوش اين دشتبان كنده‌اى ؟ اينك گيتى را بر تو سياه سازم و سرت را به خاك آورم . رستم كه چنين شنيد ، او را گفت : نام من ابر است . و بدان كه اگر ابر به جنگ شير نيز بيايد ، همه‌جا نيزه و تيغ بباراند و سرهاى بسيارى پهلوانان را هم از تن جدا سازد . اگر نام من به گوش تو رسد ، روان از تنت بيرون خواهد شد . آيا آوازهء كمند و كمان پهلوان پيل تن را در هر انجمن نشنيده‌اى ؟ پس بدان كه هر مادرى كه پسرى چون تو زايد ، بايد بر آن پسر مويه‌گر شود . تو با اين سپاهى كه به پيش من راندى ، همانا كه گردو بر گنبد نهاده‌اى . « 1 » رستم ، اين بگفت و شمشير از نيام بر كشيد و كمندى بيانداخت و چون شير به ميان رمه تاخت و به هر زخم شمشيرى كه زد سر دو تن از آن سپاه را بيانداخت ، گويى شاخ و برگ درختان مىزد . و اين چنين سر آن سركشان را به زير پى آورد و همهء آنهايى را كه گِرد اولاد بودند ، بكشت . و آن ديگران نيز شكست خورده و گريختند و در كوه و دَهار پراكنده گشتند . در و دشت پر از گَرد سواران گشت . آنگاه رستم چون پيل دژم با كمندى در دست به سوى اولاد تاخت . چون رخش به اولاد نزديك گشت ، روز روشن بر او تيره و تار گشت . پس رستم كمندى دراز بيافكند و سرش را به دام آورد . و بدين سان اولاد را از اسپ به زير كشانيد و دو دستش ببست و خود بر اسپ بنشست و او را گفت : بايد كه مرا راست گويى ، چه اگر بخواهى كه سخن به كژّى بر زبان آورى تو را زنده نگذارم . پس مرا جاى ديو سپيد و پولادغندى و بيد و نيز آنجا كه كاووس شاه در بند است ، بنما . و بدان كه اگر چنين كنى من ، آن تاج و تخت و گرز گران را از آن شاه مازندران بگيرم و تو را بر اين مرز و بوم شاه گردانم . ولى بدان كه اگر سخنى به كژّى گويى ، از چشمانت رود خون روان خواهم ساخت .

هامش
( 1 ) - كنايه از كار بىثمر كردن است . چون گردو بر گنبد قرار نمىگيرد .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 329 | حكيم أبو القاسم الفردوسي