تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 328

مساهمون:

ص٣٢٨

روان بود . رستم كه خوى « 1 » از سرو تنش سرازير بود و نياز بسيار به آسايش و خواب داشت ، ببر بيان از تن بيرون ساخت و كلاهخود از سر برداشت و هر دو را برابر آفتاب بگسترد . آنگاه لگام از سر اسپ برداشت و او را در آن كشتزار رها ساخت . چون كلاهخود و ببربيان خشك شد ، آنها را بپوشيد و همچون شير ، از آن گياهان ، بسترى براى خود فراهم آورد و بخفت . ليك دشتبانى كه در آنجا بود ، چون اسپ را در سبزه‌ها ديد ، خشمگين شد و به شتاب به سوى رستم و رخش رو نهاد و چوبى سخت بر پاى رستم بزد . چون رستم از خواب بيدار شد ، دشتبان به او گفت : اى اهرمن چرا اسپ را در خويد رها كردى تا از آنچه كه براى آن رنج نبرده‌اى ، بهره‌مند گردد ؟ رستم كه اين سخنان بشنيد ، از جا بجست و بىآنكه سخنى با او بگويد ، هر دو گوش مرد را در دست گرفت و بفشرد و هر دو را از بُن بركند . دشتبان كه از اين كار او شگفت زده گشته بود ، فريادكنان و شتابان ، گوشها را برگرفت . در آن سرزمين ، پهلوانى جوان و دلير به نام اولاد بود . پس آن مرزبان ، خروشان با سر و دستى خون آلوده و دو گوش كَنده به نزد او رفت و او را گفت : مردى چون ديو سياه كه بجاى جوشن ، پلنگينه پوشيده و كلاهى از آهن بر سر نهاده كه همچون اهريمن يا اژدهايى خفته در جوشن بود ، [ به كشتزار آمد و بخفت ] . برفتم كه اسپش را از كشتزار برانم . چون مرا ديد ، از جا برجست و بىآنكه هيچ سخنى گويد ، دو گوشم را بِكَند و باز همانجا بخفت . اولاد كه در آن هنگام با بزرگان ، از براى شكار در آن مرغزار مىگشت ، چون آن سخنان را از دشتبان بشنيد و جاى پاى رخش را در آن نخچيرگاه بديد ، با آن بزرگان و پهلوانان ، بدانسو كه نشان تهمتن بود ، روان گشت تا بنگرد كه او چگونه مردى است و از چه رو با دشتبان ، آن بد بكرده است . چون به نزديك او رسيد ، تهمتن به سوى رخش رفت و بر زين نشست و تيغ برّنده از نيام كشيد و چون ابرى غرّنده بيآمد . پس تهمتن و اولاد با هم روياروى شدند . اولاد

هامش
( 1 ) - خوىxyهمان خْوَىْxvaiپهلوى و خْوَئِذَxvaedhaاوستايى به معنى عرق است .