بنشست . تهمتن كه او را بديد ، يزدان را نيايش و ستايش بسيار كرد و آفرين خواند كه در آن دشت مازندران ، خوان و مِى و رود و آن ميگسار جوان را بيافت . ليك ندانست كه او جادوگرى فريبكار و اهريمنى است كه خود را به رنگ و نگار بنهفته است . پس رستم تاسى مِى « 1 » به دست آن زن نهاد و از دادار نيكى دهش ياد بكرد . چون از خداوندِ مِهر سخن به ميان آورد ، ناگهان آن زن به همان چهرهء جادوييش بازگشت ، ازيرا كه ستايش و نيايش پروردگار ، با روان و زبان او راه نداشت . پس چون نام يزدان بشنيد ، سياه گشت . تهمتن چون بر او بنگريست ، به شتاب كمندى بيانداخت و ناگاه ، سر آن جادو را به بند آورد و به او گفت : برگوى كه چه چيز هستى ، و به همان گونه كه هستى خود را بنماى . كه ناگهان در ميان كمند ، گنده پيرى ، پر آژنگ و نيرنگ و بند و گزند پديدار گشت . پس رستم ، ميان اورا با دشنه به دو نيم كرد و دل جادوان را پر از بيم ساخت . خوان پنجم گرفتار شدن اولاد به دست رستم پس رستم از آنجا روان شد تا به جايى رسيد كه هيچ روشنايى در آن نبود . همه جا را شبى تيره و سياه چون روى زنگى فرا گرفته بود . نه ستاره پيدا بود و نه ماه . گويى خورشيد را به بند آورده بودند يا ستاره را به خم ّ كمند افكنده بودند . پس چون در آن سياهى نتوانست هيچ جا را ببيند ، رخش را آزاد گذارد تا او راه را بجويد . چون چندى برفتند ، به روشنايى رسيد و زمين را يك سره از خويد « 2 » ، همچون پرنيانى بديد . گويى گيتى ، از پيرى ، باز جوان گشته بود . همه جا پر از سبزه و آب
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 327
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٢٧
هامش
( 1 ) - تاس به پارسى همان كاسهء مسى است كه اعراب ، آن را به صورت طاس معرب كردهاند .
( 2 ) - خويد با تلفظ خيد به معناى كشتزار جو و گندم است كه هنوز موقع درو كردن آن نرسيده باشد .