خوان چهارم كشتن رستم ، زنى جادو را چون رستم ، پروردگار را آفرين بسيار گفت ، رخش را بيآورد و زين بر نهاد و بر آن بنشست و راه سراى جادوان را در پيش گرفت . پس آن راه دراز را برفت تا گاهِ فرو شدن آفتاب « 1 » . ناگهان جايى ديد پر از درخت و گياه و آب روان و چشمهاى چون چشم تذرو و جامى نبيذ چون خون كبوتر و ميش بريان و نان و نمكدان و ريچار « 2 » در آنجا نهاده . پس رستم از اسپ فرود آمد و زين از آن بر گرفت و با شگفتى به آن ميش بريان و نان بنگريست . آنجا جايگاه خوردن جادوان بود كه چون رستم بدانجا رسيد ، از شنيدن آواز او ، آن ديو ناپديد گشت . رستم در كنار آن چشمه بر آن نيزار بنشست و جامى از ياكند را پر از مِى كرد . در كنار آن مِى ، تنبور « 3 » نغزى نيز نهاده شده و آن بيابان ، چون خانهء سور گشته بود . تهمتن آن تنبور را در بر گرفت و آن را نواخت و سرودى خواندن گرفت كه : رستم ، آوارهء بَدنِشان است كه بهرهاش از روز شادى كم است . همه جا آوردگاه او و كوه و بيابان ، بستان اوست . همواره در جنگ با ديو و اژدهاى نرّ است و او را از ديو و بيابان ، رهايى نباشد . روزگار ، مِى و جام و گل و مرغزار را بهرهء من نكرده است . هميشه يا به جنگ ِ نهنگم يا پلنگ . ناگهان اين سرود رستم و نواى سازش به گوش زنى جادو رسيد . زن جادو اگر چه زيبا روى نبود ، رُخ را بسان بهار بيآراست و پر از رنگ و بوى به نزد رستم رفت و از او بپرسيد و نزديكش
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 326
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٢٦
هامش
( 1 ) گاه فرو شدن آفتاب به پارسى به معناى هنگام غروب است .
( 2 ) - ريچار ، ريچال ، معرب آن ريصار و ريصال است . مطلق مربا را گويند عموماً و مربايى كه از دوشاب پخته باشند خصوصاً . و هر چيز را نيز گويند كه از شير گوسفند پزند به هر نحو كه باشد . در بحر الجواهر در باب معنى اين واژه آمده است : آنچه از بقول در آب طبخ كنند و روغن و ترشىها و ادويهء حاره بر آن افزايند . ذُرى آن را كنسروconserveترجمه كرده است . برهان قاطع ، ماده ريچار و ريچال و حواشى معين .
( 3 ) - تنبور ، ساز معروف ، كه طنبور معرب آن است .