نامت را برگوى كه ازين پس ديگر گيتى را به كام خويش نخواهى ديدن . و شايسته نباشد كه بىآنكه نامت را بدانم ، روانت را از تن تاريكت برآرم . آن اژدهاى نرّ دژخيم به رستم گفت : بدان كه كسى از چنگ من رهايى نيابد . همهء اين دشت ، جايگاه من است . دالمن « 1 » نيز ياراى پريدن در آسمانش را ندارد و ستاره نيز زمينش را به خواب هم نبيند . اينك تو بگو كه نامت چيست ، ازيرا كه مادرت بايد بر تو بگريد . پس رستم ، او را گفت : من رستمم ، از فرزندان دستان سام و نريمان . به تنهايى همچون سپاهى كينهور باشم و زمين را با اين رخش دلاور بسپرم . اينك جنگاوريم را ببينى . هم اكنون سرت را به خاك آورم . پس اژدها با او برآويخت . رخش كه آن همه زور اژدها را بديد ، در شگفت شد . پس دو دوش اژدها را با دندان بِكَند و پشتش را چون شير بدرّيد . رستم دلير در او خيره ماند . پس تيغى بزد و سر از تن آن اژدها جدا ساخت . خون چون رودى از تن او جارى شد و زمين به زير تنش ناپديد گشت . چون رستم به بر و يال و دَم تيز آن اژدهاى دژم نگاه كرد و همهء بيابان را به زير او و خون گرمش را بر خاك تيره ، روان ديد ، بترسيد و در شگفتى بسيار شد و پيوسته نام يزدان بر زبان آورد . آنگاه به درون آب شد و سرو تن را بشست . رستم اين همه را جز به نيروى پروردگار نكرد . پس به يزدان چنين گفت : اى دادگر ، اين تو بودى كه مرا دانش و فرّ و زور بدادى ، آن چنان كه پيشم شير و ديو و پيل يكسان باشند و بيابان بىآب و درياى نيل را به چيزى ندانم . و به گاهى كه خشم آورم ، بدانديش و دشمن ، چه بسيار و چه اندك ، در پيش چشمم يكى باشد .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 325
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٢٥
هامش
( 1 ) - دالمن به پارسى به معناى عقاب باشد .