تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 324

مساهمون:

ص٣٢٤
انديشيد : اين كيست كه او را ياراى آمدن به اين جايگاه و خفتن در اينجاست ؟ چه ، ديو و پيل و شير نرّ نيز ياراى گذر در آنجا نداشت و اگر مىآمد نيز از چنگ آن اژدهاى نرّ رهايى نمىيافت . اژدها به سوى آن رخش رخشنده روى نهاد . رخش كه چنين ديد به پيش رستم رفت و همى سُم بر زمين كوبيد و همى دُم برافشاند . چون تهمتن از خواب بيدار گشت ، به گِرد بيابان بنگريست . ليك آن اژدهاى دژم ناپديد گشت . پس رستم از اين كه رخش ، او را از خواب بيدار كرده بود خشمگين گشت و با خيره سرى با او پيكار كرد . بار ديگر در خواب شد . در هماندم آن اژدها از تاريكى بيرون آمد . رخش ، ديگر بار به تگ به بالين رستم آمد و با سُم ، خاكها را بِكَند و پخش كرد . چون رستم بار ديگر از خواب بيدار شد ، برآشفت . همهء بيابان را بنگريست ، ليك بجز تيرگى ، چيزى نديد . پس به آن رخشِ مهربان ِ بيدار گفت : پيوسته مىخواهى كه سرم را از خواب بازدارى و شتاب به بيدارى من گرفته‌اى . اگر اين بار باز چنين رستاخيزى سازى ، سرت را با اين شمشير تيز ببرّم و پياده به سوى مازندران شوم و اين كلاهخود و شمشير و گرز گران را خود ، بدانجا كِشَم . تو را گفته بودم اگر شير به جنگ آمد ، من از براى تو به جنگ آن خواهم شد ديگر نگفتم كه امشب را پيوسته بر من شتاب آورى تا از خواب بجنبم . پس براى بار سوم ، رستم - كه ببر بيان بر تن داشت - به خواب رفت . در هماندم ، باز آن اژدهاى دژم آن چنان بغرّيد كه گويى به دَم خود ، آتش بيافروخت . رخش كه چنان ديد ، چراگاه را رها كرد . ليك ديگر او را ياراى رفتن به پيش رستم نبود . دلش از شگفتى به دو نيم گشته بود . هم از رستم بيم داشت و هم از آن اژدها . از ديگر سوى نيز دلش از مِهر رستم نمىآرميد . پس چون باد دمان به پيش رستم دميد و جوشيد و خروشيد و خاك را بر كَند ، آن چنان كه زمين را به زير سُم خويش چاك چاك كرد . چون رستم بار ديگر از خواب خوش بيدار شد ، بر رخش برآشفت . ليك پروردگار خواست كه ديگر آن اژدها از چشم او نهان نباشد . رستم او را در آن تيرگى بديد و به شتاب ، تيغ تيز از نيام بركشيد و بسان ابر بهارى بغرّيد و زمين را پر از آتش كارزار ساخت . پس به آن اژدها گفت :
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 324 | حكيم أبو القاسم الفردوسي