تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 323

مساهمون:

ص٣٢٣
پديد آوردى و مرا برهاندى ] . به جايى كه تنگ اندر آمد سخن * پناهت بجز پاك يزدان مكن كه هر كس كه از دادگرْ يك خداى * بپيچد ، خرد را ندارد بجاى پس رستم بر آن ميش ، آفرين بسيار كرد و گفت : مبادا دل يوز بر تو شاد باشد . هر كه با تير و كمان به تو بتازد ، كمانش شكسته و روانش تيره بادا كه اين پهلوان پيل تن ، از تو بود كه زنده شد و گرنه اينك در گذشته بود و خوراك اژدها و گرگ مىگشت و تنش به چنگ ددان پاره پاره مىشد و آنسان نشان او به دشمن مىرسيد . آنگاه چون آن ميش را آفرين بگفت ، زين از رخش تگاور جدا كرد و با آن آب پاك ، او را بشست ، كه همچون خورشيد تابناك گشت . چون خود نيز سيراب شد ، آهنگ شكار كرد و تركش پر از تير كرد . پس چون پيل ژيان ، گورخرى را بيافكند و پوستش بِكَند و او را به دو نيم كرد و پاهايش جدا ساخت . آنگاه آتشى چون خورشيد برافروخت و آن گورخر را بشست و بر آن آتش بريان ساخت و بخورد و استخوانش بيافكند . پس به سوى آن چشمه برفت و چون سيراب شد ، آهنگ خواب كرد و رخش ستيزنده را گفت : با كسى مكوش و جفت مشو و اگر دشمنى بيآمد ، تنها به سوى من بپوى و تو با ديو و شيران جنگ مكن . اين بگفت و بخفت . رخش نيز تا نيمه شب به چرا پرداخت . خوان سوم جنگ رستم با اژدها ناگهان اژدهايى بدان دشت در آمد كه گويى پيل نيز از او رهايى نمىيافت . خوابگاه اژدها در آن جاى بود و از بيم او ديو نيز ياراى راه يافتن بدانجاى را نداشت . پس چون بيآمد و رستم را خفته و در كنارش اسپى آشفته ديد ، با خود