تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 322

مساهمون:

ص٣٢٢
بجنگى . رستم پهلوان ، اين بگفت و زمانى دراز بخوابيد . چون خورشيد سر از كوه برآورد ، تهمتن از خواب خوش بيدار گشت و تن رخش را بسترد و زين بر آن نهاد و يزدان نيكى دهش را ياد كرد . خوان دوم يافتن رستم ، چشمهء آب آنگاه راهى دشوار ، او را در پيش آمد كه بناگزير مىبايست رفتن . بيابانى بىآب و گرمايى سخت بود كه مرغ نيز از آن پاره پاره مىگشت . چنان هامون و دشت گرم گرديد كه گويى آتش بر آن افتاده بود . تن رخش و زبان رستم از گرمى و تشنگى از كار بيافتاد . پس رستم از اسپ پياده گشت و ژوپين به دست گرفت و چونان مستان ، روان شد . او كه هيچ راه و چاره‌اى نمىديد ، روى به سوى آسمان كرد و گفت : اى داور دادگر كه همهء رنج و سختيها را تو بسر مىآورى ، اينك اگر از اين رنج بردن من خشنودى ، بدان كه از بودن در اين گيتى سير گشته‌ام ليك اين راه مىپويم تا مگر پروردگار گيهان ، كاووس شاه را زينهار دهد و ايرانيان را از چنگال ديو ، رهايى بخشد . چون رستم اين سخنان بگفت ، تن پيلوارش از تشنگى سست و آشفته شد و بر آن خاك گرم بيافتاد و زبانش از تشنگى چاك چاك گشت . كه ناگهان ديد ميشى در كنارش پديد آمد و بگذشت . رستم بىدرنگ از آن رفتن ميش با خود انديشيد كه : آيا آبشخور اين ميش كجاست ؟ همانا كه اينك بخشايش كردگار ، فراز آمد . پس شمشير را در دست بيفشرد و به نيروى پروردگار بر پاى خاست و با شمشيرى به يك دست و پالهنگى به دست ديگر ، از پِى آن ميش روان گشت . كه ناگهان در آن راه ، چشمهء آبى پديد آمد و آن ميش سرفراز بدانجا رسيد . تهمتن روى به سوى آسمان كرد و گفت : اى داور راستگوى ، در هيچ كجاى نزديك اين چشمه ، جاى پاى ميش نيست و اين ميش نيز با من هيچ خويشى و آشنايىاى نداشت . [ اين تو بودى كه اين همه