هفت خوان رستم
خوان نخست جنگ رخش با شيرى
رستم - آن گُرد گيتى فروز - از پيش پدر برفت و از نيمروز بيرون شد . به شتاب ، راه دو روزه را به يك روز مىرفت و شب و روز را يكسان مىپنداشت . اين چنين بر رخش ، راه بسپرد تا اين كه گرسنگى بر او چيره گشت . در آن هنگام دشتى پر از گورخر بديد . پس ران بيفشرد و دليرانه كمند كيانى بيانداخت و گورى را به دام آورد .
آنگاه از پيكان تير آتشى بيافروخت و خار و هيزم بر آن ريخت و آن گورخر را بكشت و بر آن آتش بريان بكرد و آن را بخورد و استخوانهايش را به دور انداخت . و او را ديگ و خوان ، همين بود كه گفته آمد . آنگاه لگام از سر رخش برداشت تا در آن مرغزار به چرا پردازد و نِيستانى را نيز براى خويش بستر ساخت و ندانست كه آنجا جايگاهى پر بيم باشد . در آن نيستان بيشهء شيرى بود و پيل را نيز ياراى آن نبود كه از آن نِىها چيزى جدا سازد . چون پاسى از شب بگذشت ، آن شير درّندهء دلير به پيش كنام خويش آمد ، ليكن بر نِىها ، پيل تنى خفته ديد كه اسپى در كنارش آشفته بود . پس با خود گفت : نخست به جنگ اسپ مىروم كه با شكست اسپ ، سوار نيز بدست آيد . پس به شتاب به سوى رخش تاخت . ليك رخش بىدرنگ چون آتش بجوشيد و دو دست را به بالا آورد و بر سر شير كوبيد و با دندانهاى تيزش پشت او را بگرفت و تا پاره پاره گشت بر زمينش بزد . و آنسان آن جانور دد را بكشت . چون رستم از خواب بيدار گشت و آن شير درّنده را كشته ديد ، به رخش گفت : اى هوشيار ، چه كسى تو را گفت كه با شير كارزار كنى ؟ اگر تو بر دست او كشته مىگشتى ، من اين ببر بيان و اين كلاهخود و اين كمند و كمان و تيغ و گرز گران را چگونه تا مازندران مىكشاند ؟ . اگر پيش از اين از خواب بر مىخاستم ، نمىگذاردم كه با آن شير
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 321
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٢١