تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 320

مساهمون:

ص٣٢٠

بايد كه در اين راه به دست ديو كشته گردى ، پس كسى را ياراى باز داشتن اين سرنوشت نباشد و هر چه پروردگار خواهد آن شود . و بدان كه در اين گيتى كسى جاودان نخواهد ماند و هر چه بمانى ، روزى سرانجام ، بايد رفت . و كسى كه در گيتى نامش بلند گردد ، به گاهِ رخت كشيدن از اين سرا ، اندوهگين نباشد . پس رستم ، پدر را گفت : من به فرمان تو كمر بسته‌ام . ولى اين دانم كه بزرگان پيشين نيز هرگز نمىپسنديدند كه كسى به پاى خود به دوزخ شتابد . تا كسى از خويشتن سير نگردد ، به پيش شير غرّان نيآيد . مرا از اين پس ، كمر بسته و رفته بدان . و در اين راه از هيچ كس جز پروردگار دادگر نخواهم كه دستگيرم باشد . پس تن و جان را برخىِ « 1 » شاه كنم و جادوان را بشكنم و كمر بر ميان بندم و هر كه از ايرانيان ، زنده و در چنگ ايشان گرفتار بمانده است ، به ايران آورم . و نه ارژنگ و ديو سپيد و نه سنجه و پولادغندى و بيد را بر جاى نهم . سوگند به خداوند يكتاى گيهان آفرين كه رستم ، پاى از رخش بر ندارد مگر آنكه دست ارژنگ را چون سنگ ببندد و بر گردنش پالهنگ افگند و سر و مغز پولاد را به زير پا كوبد . رستم اين بگفت و ببر بيان بپوشيد . و زال بر او آفرين بسيار خواند . پس رستم ، استوار ، همچون پيل ، بر رخش سوار گشت . در همان هنگام رودابه با ديدگانى گريان بيآمد . زال نيز به زارى بر او بگريست . پس رودابهء ماهروى ، رستم را گفت : اينك كه بدين راه مىروى ، مرا در اندوه خود مىگذارى . چه اميدى به يزدان دارى ؟ رستم ، مادر را گفت : اى مادر نيكخوى ، اين راه را از سرِ آرزو بر نگزيدم . اين سرنوشت من بود كه برايم پيش آمد . اينك تو نيز جان و تن مرا به يزدان بسپار . پس همگى او را پدرود كردند . چه كسى از آن ميان مىدانست كه او را ديگر بار باز بينند ؟ زمانه بر آنسان همى بگذرد * دَمش مرد دانا همى بشمرد هر آن روز بد كز تو اندر گذشت * بدانى كه گيتى دگرگونه گشت

هامش
( 1 ) - برخى به پارسى به معناى فدا و قربان است .