بكردم و سر ايشان را به خاك آوردم . ديگر همهء پهلوانان سپاه ايران نابينا گشتهاند . و از آن رو كاووس را نكشتم تا با زارى و سختى ، هوش به سرش آيد و فراز را از نشيب بشناسد . چون ارژنگ ، گفتار او بشنيد ، به سوى شاه مازندران روى نهاد و به همراه خود ، سپاهيان و بنديان و اسپان آراسته و خواستهء بسيار ببرد . چون اينها همه كرده شد ، ديو سپيد همچون خورشيد به سوى خانهء خويش برفت . و كاووس شاه همچنان در مازندران بمانْد و پيوسته با خويش مىگفت : اين گناه ، از من بود .
پيغام كاووس به زال و رستم
پس كاووسِ خسته جگر ، پهلوانى چون مرغى پرّان برگزيده ، تا او را به شتاب به نزديك دستان و رستم فرستد و دستان را پيام دهد كه : ببين كه چه از بخت بر من رسيد و سر و تاج و تختم به خاك آمد . آن همه گنج و سپاهيان نامدار كه همچون گلهاى بهارى آراسته بودند ، همه را چرخ گردون به ديوان بسپرد . گويى بادى وزيد و همه را با خود ببرد . اكنون چشمانم نابينا و بختم تيره و تن و تاج و تختم نگونسار گشته است . اين چنين خسته در چنگ آهرمن افتادهام و هر دم گويى روان از تنم مىگسلد . هر زمان كه آن پندهاى تو را به ياد مىآورم ، آهى سرد از جگر مىكشم .
اى هوشمند ، به فرمانت نبودم و هر گزندى كه به من رسيد ، از كم خِرَدى من بود .
ليك اينك اگر به اين كار ميان نبندى ، همهء سود و سرمايه ، زيان گردد . آنگاه فرستاده چون پيام را بشنيد ، به شتاب از مازندران برفت و چون به نزد دستان رسيد ، آنچه شنيده بود ، بگفت . دستان با شنيدن آن سخنان ، پوست بر تن بدرّيد .
به روشن دل از دور ، بدها بديد * كزو بر زمانه چه خواهد رسيد
ليك آن را از دوست و دشمن ، نهان داشت و رستم را گفت : از اين پس ديگر سزاوار نيست كه شمشير در نيام بگذاريم و به آسايش بگذرانيم ، ازيرا كه شاه گيتى در دَم
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 318
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣١٨