آمدند . پس شاه به گيو فرمود دو هزار سپاهى ورزيده كه گرز گران به دست گيرند و گشايندهء شهر مازندران باشند با خود بردارد و در سر راه خود تا بدانجا ، از پير و جوان را بكشند و همهء آباديها را بسوزانند و روز را بر ايشان چون شب تيره و تار كنند و گيتى را يك سره از جادو تهى سازند تا سخن آنچه كه ايشان كنند به ديوان رسد . پس گيو كمر ببست و از نزد شاه برفت و آن پهلوانان دلير را از ميان سپاه گزين كرد . و بدين سان به سوى شهر مازندران روان گشتند و تا بدانجا رسيدند بارانى از شمشير و گرز گران بر مردمان بباريدند . زنان و كودكان و پير مردان نيز از تيغ ايشان زينهار نمىيافتند . و اين چنين شهرهاى خرّم را سوختند و تاراج بكردند تا اين كه به شهرى خرّم ، چون بهشت برين رسيدند كه در هر كوى و برزن آن بيش از هزار كنيز با گردنبند و گوشوار و بيش از اينها ريدكان « 1 » ماهروى با كلاه و در هر جاى ، گنجهاى زر و گوهر و در پيرامون شهر چهارپايان بيشمار بود . براستى گويى بهشتى بود . پس ، از آن جا خرّم و با فرّهى به كاووس آگهى بردند . كاووس گفت : خرّم زندگانى كناد آنكه مازندران را همچون بهشت خوانْد . گويى همهء شهر بتكدهاى است كه با گل و ديباى چين آراسته گشته است و مردمانش گويى بتان بهشتند . چون يك هفته بگذشت ، ايرانيان كم كم دست از تاراج باز داشتند . پس به شاه مازندران ، از آنچه كه گذشته بود ، آگهى رسيد . شاه مازندران از شنيدن آن ، سرش گران و دلش پر درد گشت . پس به يكى از ديوان به نام سَنجه - كه در پيشش بود و از آن سخن ، جان و دلش رنجه گشته بود - گفت : به همان شتابى كه آفتاب بر چرخ گردنده مىگذرد ، به نزد ديو سپيد برو و او را بگوى كه : سپاهى گِران از جنگاوران ايران به تاراج مازندران آمد كه كاووس گيتى ستان پيش رو ايشان است و همهء شهر مازندران را به آتش كينه بسوختند . اكنون اگر تو فرياد رس نباشى ، ديگر كسى را در مازندران زنده نيابى . چون سنجه پيام شاه را بشنيد ، به شتاب به سوى ديو سپيد
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 316
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣١٦
هامش
( 1 ) - ريدك به پارسى به معناى غلام است .