ياد مازندران نكردند ، افزونتر و سراسر گيتى به زير شمشير تيز من است كه چون آن را بردارم ، گيتى گشاده گردد . پس به سوى آنجا مىروم و همه ايشان را به بند مىآورم و به آيين شاهان با ايشان مىجنگم . يا بر ايشان باژ و ساو « 1 » گران مىنهم و يا كسى از ايشان را در مازندران زنده نمىگذارم . و تو بدان كه اين جادوان و ديوان آن انجمن ، اين چنين در چشم من خوار و زارند . و دير نباشد كه به تو آگهى رسد كه روى گيتى از ايشان تهى گشت . اكنون تو با رستم ، نگاهبان بيدار ايران باشيد و بدان كه آفرينندهء گيهان ، يار من و سر نرّه ديوان ، شكار من است . اينك كه تو در اين جنگ مرا يار نيستى ، پس به درنگ كردن بيش از اين نيز مرا مفرماى . چون زال اين سخنان را از شاه بشنيد ، آنها را بىپايه دانست ليك او را گفت : تو شاهى و ما بندگانيم و هر چه تو را گوييم از سرِ دلسوزى باشد . ولى تو اگر ما را داد گويى يا ستم ، ما همگان براى تو بايد گام و دَم زنيم . اينك من همهء آن انديشهام را كه بگفتم ، ديگر از دل بيرون ساختم چرا كه مىدانم نه مرگ را مىتوان به خواست خود ، از تن خويش دور ساخت ، نه چشم زمانه را كسى تواند به سوزن دوختن و نه با پرهيز كردن كسى بىنياز گردد و كسى كه جويندهء گيتى است از اين سه رهايى نيابد . اى شاه ، گيتى روشن بر تو فرخنده بادا . مبادا كه ديگر آن پندى كه تو را دادم ، به يادت آيد . و مبادا كه از كردار خويش پشيمان گردى . دل و كيش تو روشن بادا . اين چنين زال به شتاب ، شاه را پدرود كرد و دلش از رفتن او پر اندوه گشت و از پيش او بيرون آمد . خورشيد و ماه در پيش چشمانش تيره گشته بودند . بزرگان و دليرانى چون توس و گودرز و بهرام و گيو به نزد او رفتند و گيو به زال گفت : همواره از خداى خواستم تا ما را در اين كار راهنماى باشد . اى زال ، آز و مرگ و نياز از تو دور بادا و مباد كه دست دشمن به تو دراز گردد . در همه جاى ايران زمين جز آفرين تو سخنى شنيده نشود . ايران پس از كردگار گيهان آفرين ، به تو اميد دارد كه از بهرِ پهلوانان ، رنج
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 314
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣١٤
هامش
( 1 ) - باژ و ساو به پارسى به معناى باج و خراج است .