روان از بويش شاد گردد . هميشه در دى و بهمن و آذر و فروردين ماه ، زمينش را پر از لاله بينى . مردمش همواره با شادى لب جويبارها و با بازهاى شكارى به شكار سرگرم اند . همهء كشور با دينار و ديبا و خواسته و بتان پرستندهء با تاج زر و نامداران زرين كمر آراسته است . و كسى كه در آن بوم آباد نيست ، دل و جانش از آن ناكامى شاد نباشد . چون كاووس اين سخنان را از او بشنيد ، انديشهاى تازه در او پديد آمد و دل رزم جويش آهنگ آن كرد كه به سوى مازندران سپاه براند . « 1 » پس با سرافرازان ِ رزم گفت : ما تا كنون يك سره به بزم دل نهاده بوديم . ليك اگر دلير ، كاهلى پيشه گيرد ، هيچگاه از آسودن سير نگردد . من به بخت و فرّ و نژاد ، از جم و ضحاك و كى كواذ بيش هستم . پس هنر من نيز بايد از ايشان فزونتر باشد . شاه بايد گيتى ستان باشد . چون بزرگان اين سخنان بشنيدند ، هيچ كس از ايشان اين انديشه را نپسنديد و روهايشان زرد و پُر چين گشت و هيچ يك از آنها آرزوى جنگ با ديوان را نكرد . ليك هيچ كس نيز ياراى پاسخ راست به شاه نبود . دلهاى همگى پر از اندوه گشت و آهى بكشيدند . پس پهلوانانى چون توس و گودرز و كشواد و گيو و خرّاد و گرگين و بهرام ِ نيو ، همگى ، شاه را گفتند : ما در برابر تو كهتريم و گوش به فرمان تو . ولى چون از آنجا برفتند ، با يكديگر انجمنى ساختند و دل از گفتار او بپرداختند و گفتند : ببينيد كه چه از بخت به سر ما آمد . اگر شاه اين سخنانى كه به گاه ميگسارى گفت ، بخواهد به انجام رساند ، ما و ايران زمين به نابودى خواهيم افتاد و از اين بوم و بر ، آب و خاكى بر جاى نخواهد ماند چرا كه جمشيد با آن تاج و انگشترى كه ديو و مرغ و پرى به فرمان او بودند ، هرگز از مازندران ياد نكرد و جوياى نبرد با آن ديوان دلير نشد . فريدون پر دانش و فسون نيز اين آرزو را در سر نداشت . اگر مىبايست هر آنكه مردى
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 310
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣١٠
هامش
( 1 ) - ثعالبى نظير اين روايت و آمدن يك نوازنده به پيش كى كاووس را در مورد لشگركشى او به هاماوران يا يمن آورده است ، نه مازندران . و آن نوازنده را هم يمنى دانسته كه كى كاووس را به ديدن يمن تشويق مىكرده است . تاريخ غررالسير ، ص 114 .