اكنون از گفتار فرزانهء مرد پير ، سخن بشنو و يكايك يادگير . چون كاووس بر تخت پدر بنشست ، گيتى او را يك سره بنده شد . پس چون آن همه گنجهاى آگنده و تخت و تاج زرين زبرجد نگار و گردنبند و گوشوار و اسپان بزرگ يال و سراسر گيتى را بندهء خويش ديد ، ديگر كسى را در گيتى همتاى خويش نديد . روزى در گلستان بر تختى زرين با پايههاى بلورين بنشسته و ميگسارى مىكرد و پهلوانان ايران نيز در پيش او بودند . پس روى به ايشان كرد و گفت : آيا در گيتى چه كسى بجز من سزاوار شاهى است ؟ برترى در گيتى تنها سزاوار من است و كسى نتواند از من داورى جويد . « 1 » اين چنين شاه باده خورد و سخن گفت و همهء سران سپاه از او در شگفت شده بودند . در همان هنگام ديوى رامشگر « 2 » به نزد پرده دار بيآمد و خواست تا به نزد شاه بار يابد و گفت : من نوازندهاى زبر دست از رامشگران شهر مازندرانم . اگر شاه سزاوار بيند ، مرا به پيش تخت خود راه دهد . سالار بار از پرده به درون شد و خرامان به نزد شهريار رفت و گفت : رامشگرى نغز با بربت « 3 » بر در ايستاده است . كى كاووس بفرمود تا او را پيش آوردند و در كنار نوازندگانش بنشاندند . پس آن رامشگر ، بربت بنواخت و سرودى مازندرانى خواندن گرفت كه : ياد باد شهر ما ، مازندران . هميشه بر و بومش آباد بادا . آنجا كه هميشه در بوستانش گل و در كوهستانش لاله و سنبل است . هوايش خوشگوار و زمينش پر نگار است . نه گرم است و نه سرد . هميشه بهار است . در باغهايش بلبل ، نوازنده است و در مرغزارش آهو ، گرازنده . همه ساله در هر جاى آن پر از رنگ و بوى است . گويى در جويهايش گلاب روان است كه همواره
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 309
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٠٩
هامش
( 1 ) - گويند چون كى كاووس به پادشاهى رسيد به مردم نويد داد كه تمامى دشمنان را نابود سازد . و در اين راه بر دشمنان خود سخت گرفت و گروه بسيارى از بزرگان كشور را نيز كه از كارشان خشنود نبود بكشت . طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 421 مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 70 نويرى ، نهاية الإرب ، ج 10 ، ص 153 ابن بلخى ، فارسنامه ، ص 40 ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 113 .
( 2 ) - منظور از اهالى مازندران شرق سيستان است كه به ديوان مازندران شهره بودهاند .
( 3 ) - بربت به پارسى همان سازى است كه اعراب آن را به صورت بربط معرب كردهاند . برخى آن را با ساز عود يكى دانستهاند .