اندازهء خود آن كس باشد و جايگاهمان به زير خاك باشد و جامهمان كرباس و جايمان مغاك . پس ديگر هر چه اندوه و رنج بخوريم و ازين سراى سپنجى دلتنگ گرديم ، آزمندى باشد . باشد كه كى كواذ نيز بدين رام گردد چه مرد خردمند ، روى از داد برنتابد . از اين پس ديگر كسى از ما گذشتن از جيحون را به خواب هم نبيند و از ايران نيز كسى به اين سوى آب نيايد مگر با درود و پيام و سلام . و با اين كار ، هر دو كشور ، شادكام گردند . و بدين سان چون شاه پشنگ ، نامه را مُهر كرد ، آن را با گوهر و تاج و تخت زر و خوبرويان زرين كمر و اسپان تازى زرين ستام و تيغهاى هندى سيمين نيام به سوى ايران فرستاد . « 1 » فرستاده به نزد كواذ آمد و آن نامه را بداد . چون شاه ، نامه بخواند ، در پاسخ ، سخنهاى فراوانى گفت كه : نخست پيش دستى در جنگ از سوى ما نبود كه اين افراسياب بود كه به كين خواهى به ايران زمين آمد . نخستين ستم نيز از تور بود كه شاهى چون ايرج را بكشت . در اين روزگار ما نيز اين افراسياب بود كه از جيحون گذشت و به ايران آمد . و تو ، خود ، بشنيدهاى كه افراسياب با شاه نوذر چه كرد ، آنسان كه دل ِ دد و دام پر از داغ و درد گشت . آنچه كه افراسياب از سرِ كينه به اغريرث پر خرد كرد ، كارى نبود كه سزاوار آدمى باشد . اكنون اگر شمايان از كردار بد پشيمان شويد و بار ديگر پيمان بنديد ، من نيز كينه نَوَرزم و آن سوى جيحون را به شما سپارم تا مگر افراسياب آرامش يابد . پس كى كواذ بار ديگر پيمانى نوشت و در باغ بزرگ مَنشى درختى بكاشت . فرستاده همچون پلنگ به شتاب به نزد پشنگ بازگشت و نامه را به او رسانيد . پس بنه و سپاهيان را [ كه پيش از اين همچنان در كنار جيحون مانده بودند ] از آنجا براندند و كى كواذ كه اين بشنيد ، دلشاد گشت ، ازيرا كه بدون كارزار ، دشمن از پيش ايشان برفت . « 2 » ليك رستم [ چون از اين آشتى ميان ايران و توران آگه شد ] شاه را گفت : اى شهريار به هنگام كارزار ، آشتى مجوى . تورانيان را پيش از آغاز جنگ ،
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 299
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٩٩
هامش
( 1 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 109 .
( 2 ) - غالباً مورخان سخن از جنگهاى بسيارى در خلال چندين سال ميان كى كواذ و افراسياب آوردهاند ، نه يك جنگ واحد . ليك بطور كلى پيروزى نهايى را از آن كى كواذ دانستهاند . ر . ك . طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 370 مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 69 جوزجانى ، طبقات ناصرى ، ج 1 ، ص 142 ابن بلخى ، فارسنامه ، ص 40 .